CNCkaran

صفحه اصلی       درباره ما         محصولات           مشتريان             تماس با ما                 شخم گر   09122277199


روش ساخت CNC                          فروش تكنولوژي                 مركز دانلود                           فيلم  

 آموزشگاه                                    تعميرگاه                           نظامي                                عكس         

خبرنامه                                       DVD                                مسابقات رباتيك

بزرگترين پايگاه اطلاع رساني تخصصي سي ان سي در ايران

 

 

 

ابليس

 

 

 

نويسنده :

احمد شخم گر

2277199 - 0912

 

 گفته مي شود که ابليس عهدي بسته است و تمام قدرتش را براي گمراهي بشر بکار گرفته است. من هم يک بشر بودم. اولين مطلب جمله فوق وجود ابليس بود که عليرغم تحقيق نسبتا ساده هيچ اثري از وجود او در زندگي خودم نديدم.

تناقض بين عرف و شرع من را بر آن داشت تا بيشتر بيانديشم و تحقيق کنم. از خواندن کتابهاي آسماني تا مطالعه در مورد متا فيزيک و علوم غريبه، به دوران قبل از خلقت انسان سري زدم. به سراغ شيطان پرستان رفتم و از آداب و مسلک آنان پرسيدم. هر روز مصمم تر از روز قبل بر اين تحقيق همت گماشتم. به تئوري ساده اي هم دست پيدا کردم که شايد براي بشريت مهم باشد ، " وجود روح در انرژي " خلاصه:

چند صفحه پيش روي شما ماحصل پنج سال تحقيق مي باشد و سعي کردم اين نوشته بسيار ساده و روان و در عين حال پر محتوي باشد. آن را خالي از عيب نمي بينم و تقاضا دارم انديشمندان اين علم، تقصيرات من را بر من متذکر شوند.

براي اين کتاب، دو يا سه مخاطب کفايت  مي کند. اول خداوند به خاطر عهدي که بستم، دوم خودم که واقعا لازم بود و سوم ابليس، اگر باشد.

احمد شخم گر

 

 

 

 

بنام خداوند بخشنده مهربان

 

همه آدمها بعد از آنکه عملي را انجام مي‌دهند، حسي به سراغشان مي‌آيد که در صورت خوب بودن آن دلشاد و در صورت بد بودن آن غمگين مي‌شوند. من هم همينطور بودم و تصميم گرفته بودم تا مي‌توانم از بديها دوري کنم و با انديشه‌هاي مثبت، راه زندگي خود ادامه دهم. لذا  تصميم گرفته بودم، براي كارهاي بدم رابطه‌اي پيدا کنم و شرايطي را به وجود آورم، تا بتوانم آنها را تحت کنترل خود در بياورم. ناگفته نماند که از اين تصميم سالها مي‌گذشت و گاهي به خاطر کارهاي زشتي که انجام داده بودم، فکرم حسابي مشغول مي‌شد، تا جايي که بعضي اوقات مشکلات روحي و رواني زيادي برايم بوجود مي‌آمد.

نتايج اين پريشان حالي‌ها بعضي اوقات چنان بد بود، که ساعتها از خودم متنفر مي‌شدم؛ ولي بعضي وقتها با ديدن اطرافيانم و محيط سرشار از دروغ و نيرنگ و مقايسه خود با ديگران، احساس فرشته بودن مي‌كردم.

متاسفانه اين اعمال مربوط به مکان و يا زماني خاص نمي‌شدند تا با برنامه‌ريزي و يا تمرين بتوانم آنها را تحت كنترل خود در بياورم. گاهي در اداره، گاهي در خيابان و گاهي هم در خانه با آنها دست وپنجه نرم مي‌کردم.

يكبار در دوران جواني، فکري پليد تمام زندگي‌ام را تحت تاثير قرار داده بود و چندين ماه بود كه فكرم را به شدت به خود مشغول كرده بود. از آن قضيه چند ماه مي‌گذشت. هرز چندگاهي نفرت تمام وجودم را فرا مي‌گرفت و تنها آرامش بخش وجودم، تنهايي و درد دل با خدا بود. از آنجايي كه مي‌ترسيدم ديگران راجع به من فكرهاي بدي بكنند، جرأت بيان آنرا به هيچ کس نداشتم؛ به همين خاطر عقده‌اي عجيب در دلم ريشه کرده بود.

گذشت روزگار و كهنه شدن درد دل، عذابم را دو چندان كرده بود و روحيه‌ام روز به روز افسرده‌تر و غمگين‌تر از قبل مي‌شد. روزگار در شرايطي كه هر روز‌ بدتر از روز قبل مي‌شد، مي‌گذشت و كاسه صبر من در حال لبريز شدن بود. ديگر طاقت نداشتم و بايد اين عقده دل را براي کسي مي‌شکافتم.
به اطرافيانم نگاهي انداختم. آقاي هويدي همكار خوب و مهربانم را بهترين سنگ صبور ديدم؛ اگر چه ترجيح مي‌دادم حتي ايشان هم از اين قضيه مطلع نشوند، اما من بايد به يكي مي‌گفتم. او که در انتظار حکم بازنشستگي‌اش روزها را سپري مي‌کرد، پيري دنيا ديده بود و در بعضي اوقات، درددل با او و راهنمايي‌هاي خردمندانه‌اش، موجب حل سنگين‌ترين مشكلات كاري‌ام مي‌شد. به راستي او مناسب‌ترين شخص براي راز دل من بود.

 درحاليکه باهم در محوطه کارخانه قدم مي‌زديم من راز دل مي‌گفتم و او گوش جان مي‌سپرد. گفتم و گفتم و گفتم. از اولش هم گفتم. با تمام جزئيات و گويي لحظه به لحظه با خالي‌كردن عقده‌ها راحت و راحت‌تر مي‌شدم. گرچه دوست داشتم ايشان فقط شنونده باشند و من فقط گوينده، اما بعد از پايان حرفهايم نصايح از يک طرف و تهديدها از طرف ديگر به سويم روانه شد.

اي پسر، مواظب باش که فلان و بترس از روزي که فلان. اي پسر نکند روزي فلان و روزي فلان. خلاصه حجم عظيمي‌ از نصيحت‌هاي بازدارنده و تجربه‌هاي آموزنده به سويم روانه شده بود. واقعاً کلافه شده بودم. نمي‌دانستم چکار کنم. ديگر طاقت نداشتم و تصميم گرفتم اين دفعه، به هر صورتي كه شده با پليدي‌هاي دروني‌ام به‌گونه‌اي كاملاً جدي مبارزه کنم تا ديگر برايم چنين مسائلي پيش نيايد كه گفتن و نگفتن آن هردو برايم عذاب‌آور باشد.

از زمان گفتن آن ماجرا، تا چند روز بعد از آن نيز، جناب آقاي هويدي، آن مساله را از من پيگيري مي‌کرد. البته من هم تا حدي از اين صحبت‌ها خوشم مي‌آمد و در آن شرايط احساس مي‌كردم داشتن مشاوره، بار سنگيني را از دوشم بر‌مي‌دارد. اما تصميم گرفته ‌بودم اندک اندک بحث را از سوي آن موضوع خاص، به سوي نفس پليد و مبارزه با آن تغيير جهت بدهم و اينکار را نيز کردم. آرزويي كه شايد ساليان زيادي به دنبال آن بودم و هيچ وقت شرايط جدي براي انجام آنرا پيدا نكرده بودم.

اين بار تصميم جدي گرفته‌ بودم و از آقاي هويدي براي اين كار راه حل جامعي خواستم. ايشان معرفي من به پيري فرزانه را بهترين راه ‌دانستند و معتقد بودند راهي را كه من انتخاب كرده‌ام بايد زير نظر يك استاد پيموده‌ شود.

شخصي خود ساخته كه به قولي در اين راهها استخوان خرد كرده باشد و بتواند راه را از چاه به خوبي تشخيص دهد. گزينه‌اي هم براي اين منظور سراغ داشتند و ‌گفتند: "شما دو نفر زبان يكديگر را خوب مي‌فهميد و كاملا به درد هم مي‌خوريد." و جهت ملاقات با آن شخص حکيم قرار ملاقاتي را ترتيب دادند.

روز موعود فرا رسيد. گرچه اولين باري بود که او را مي‌ديدم، ولي گويي او را مي‌شناختم. در نخستين ديدار مهري عجيب از وي در دل من افتاده بود. پيرمرد که لبخندي بر لب داشت بعد از سلام و مختصري آشنايي، در کنارسماور گوشه اطاقش نشست و در حاليکه با جملات مزاح‌گونه، پيري هويدي را به رخ‌اش مي‌كشيد، شروع به گرم کردن چند استکان کوچک با آب جوش کرد و بعد با دقت فراوان چاي را در استکانها ريخت.

آقاي هويدي هم کم نمي آورد و با هر جمله‌اي، جمله‌اي نثار مي‌کرد و من مبهوت صميميت اين دو بزرگوار بودم و سرشار از لذت. بعضي وقتها هم کنترل خود را از دست مي‌دادم و از مزاح‌هايي که با هم مي‌کردند، خنده‌ام مي‌گرفت. خلاصه بعد از مختصري گپ دوستانه، آقاي هويدي ‌دليل اين ملاقات را توضيح داد و با ايجاد سکوت و نگاه آن دو بزرگوار به من، متوجه شدم که نوبت صحبت کردن من است و بايد سئوالاتم را بپرسم.

از چند روز قبل كه آقاي هويدي قرار اين ملاقات را گذاشته بودند، تا آن لحظه افكار زيادي ذهنم را به خود مشغول كرده بود. اينكه دوست ايشان چگونه شخصيتي است؟ اينكه در آنجا چه بگويم؟ اينكه ايشان چه جوابي خواهند داد و  اينكه آيا مي‌توانند مشكلات من را حل كنند يا نه؟ اما در لحظه‌اي که بايد حرف مي‌زدم، نمي‌دانستم چه بگويم، نمي‌دانستم از کجا شروع کنم، زبانم بند آمده بود، فکرش را هم نمي‌کردم که در چنين جو سنگيني قرار گيرم.

هر ثانيه که مي‌گذشت دلهره‌ام بيشتر مي‌شد. چشمانم به فرش بود و دنبال جمله آغازين مي‌گشتم که ناگهان با جمله آقاي هويدي به خودم آمدم:  "چيزي شده؟‌ ".

گفتم " نه ". در نهايت تصميم گرفتم از يكجا شروع كنم. پس گفتم : "من جوان هستم و مي‌گويند جواني آماده‌ترين شرايط براي پذيرش گناه است. محيط گناه برايم فراهم است و اين قضيه مشكلات زيادي را برايم بوجود آورده است. شاعر هم اين گفته را تاييد كرده است: " در جواني خوب بودن شيوه پيغمبري است - ور نه هر گبري به پيري مي‌شود پرهيزگار" . در حال حاضر شرايط بسيار آشفته‌اي دارم.

به عده‌اي مي‌گويم: "سرچشمه اين بديها و شرارت‌ها در كجاست؟‌ از كجا آغاز مي‌شوند و چگونه هدايت مي‌يابند؟ "جواب مي‌شنوم که: "سرچشمه‌اش ابليس است. موجودي كه در زمان خلقت انسان به او سجده نكرد و از امر پروردگار سرپيچي كرد. به همين دليل پروردگار او را از بهشت خودش بيرون راند و او دشمن شماره يك انسان شد. ابليس در آن زمان با خود عهد مي‌کند که تمام انسانها را گمراه كند و از خداوند مهلت مي‌خواهد و طول عمر زياد طلب مي‌كند و قسم ياد مي‌كند كه همه انسانها را به ضلالت بكشاند. " وقتي مي‌گويم: "منبع و مرجع اين گفته‌هايتان چيست؟ " كتابهاي آسماني را شاهد مي‌آورند و مي‌گويند: "در جاي جاي اين كتابها از ابليس به عنوان دشمن انسان ياد شده است. "

اما عده‌اي ديگر معتقدند شيطان و ابليس وجود خارجي ندارند و شرارت و كارهاي بد، از ذات انسان نشات مي‌گيرد. آنها معتقدند بدي نيز مانند خوبي بخشي از وجود انسان است و انسان در بكارگيري آنها مختار است.
 

آنها مي‌گويند: " آيا مي‌توان عمل زشتي را كه انسان انجام مي‌دهد به موجودي نسبت داد كه ديده‌ نمي‌شود، با او نمي‌شود حرف زد و ارتباط هم نمي‌توان با او برقرار ساخت. انداختن تقصير بر گردن ابليس و شيطان، توجيحاتي مي‌باشد كه بعضي انسانها براي فرار از مسئوليت بكار مي‌برند. "

به اين گروه مي‌گويم: "پس كتب آسماني چه مي‌گويند؟ آنها براي ابليس و شيطان موجوديت قائل‌اند." جواب مي‌دهند كه: "جديدترين كتاب آسماني، قرآن است و نگارش آن به هزار و چهارصد سال قبل برمي‌گردد. زمان خرافات، زمان زنده به گور كردن دختران و براي هدايت كردن چنين انسانهايي، سراغ خرافات رفتن نياز است.

مگر در آن زمان نمي‌گفتند، لانه شيطان زير ناخن‌ها است و براي دور کردن شياطين از خود، بايد آنها را كوتاه كنيد. اما الان مي‌دانيم كه شيطانِ زير ناخن ميكروب است و به طور يقين ميکروب، آن شيطاني که شما توصيف مي‌کنيد نيست. از اين مثالها زياد است و در كل، همه بديها از ذات خود انسان است و ديوي وجود ندارد. "

به نزد گروه اول مي‌روم و مي‌گويم: "اينها ابليس را وسيله ادب كردن عهد جاهليت مي‌دانند و مي‌گويند با توجه به پيشرفت علم و دانش و بالا رفتن سطح آگاهي انسانها، ديو حذف مي‌شود و همه تقصيرات انسان، گردن خودش است. آيا اين مطلب درست است؟" جواب مي‌گويند: "توجيهات آنها براي سرپوش گذاشتن برخواسته‌هاي كتاب آسماني است. اگر در زندگي آنها دقت كني، به اكثر خواسته‌هاي كتب آسماني گردن نمي‌نهند و براي همه آنها توجيه مي‌آورند. خالق انسان كه خداوند باشد براي مخلوقش توصيفاتي آورده‌ است. مي گويد ابليسي وجود دارد كه مي خواهد او را گمراه كند و دشمن اوست و بعد از گذشت هزار و چهارصد سال، مي‌بينيم كه مخلوق مي‌گويد خالق اشتباه کرده است و ابليسي وجود ندارد. حال خودت در اين‌باره قضاوت كن. "

در اين جملات گم گشته‌ام و نمي‌دانم حقيقت چيست. آقاي كريمي، آقاي هويدي تعريف‌هاي زيادي از شما كرده‌اند. من اينجا آمده‌ام تا ريشه بديها را بيابم. و اصلاح خودم را بصورت ريشه‌اي انجام دهم. چرا كه تا كنون شايد هزاران بار توبه كردم و از عمل انجام شده پشيمان شده‌ام، اما بازهم مرتكب اعمال بد مي‌شوم و فقط نوع اعمال است که فرق مي‌كند. اگر مشكل ابليس است، با او ارتباط برقرار كنم، او را بشناسم  و با شناختي كه از او بدست خواهم آورد، تاثيرش را در انجام عمل زشت شناسايي کنم و در هنگام روبرو شدن با عمل گناه، به خواسته‌هاي او عمل نكنم. در حال حاضر نمي‌توانم جايگاه اين موجود عجيب و غريب و ناديدني را در انجام گناهانم ببينم.

اما اگر عامل اين تقصيرات نفس است و ابليسي وجود ندارد، لعنت بر شيطان را کنار بگذارم و به راههاي شناخت نفس و مبارزه با عوامل دروني خودم بپردازم و سرچشمه‌هاي ايجاد فتنه را در درون خودم ريشه‌يابي كنم.

مشکلي که بخاطر آن مزاحم شما شدم همين مي‌باشد که خدمتتان عرض کردم. حال نمي‌دانم، توانسته‌ام سئوال خود را بطور كامل بيان كنم يا نه؟"

پيرمرد که در حين صحبتهايم سراپا گوش بود، نگاهش را از من به سمت چايي خود گرداند و سپس قندي از قندان برداشت و بسيار متفکرانه آهسته آهسته شروع به خوردن چايي‌اش کرد. سکوتي عجيب جو اطاق را فرا گرفته بود. گويي سئوالم اسرار زيادي داشت. نمي‌دانستم تا کنون چند نفر اين سئوال را از وي پرسيده بودند. احساس کردم كه او در اين فکر است که از کجا شروع کند.

 بعد از چند لحظه گفت:" آيا تا بحال خواب ديده‌اي؟" لحظه‌اي مكث كردم. با تعجب گفتم: "بلي،" گفت: "در خواب حرف زده‌اي؟" گفتم: "بلي،" گفت:" انسان براي حرف زدن، نيازمند تارهاي صوتي مرتعش كننده زبانش است تا بوسيله آنها بتواند صحبت كند و همچنين نيازمند پرده گوشي است كه با لرزيدن آن، صداي محيط را دريافت كند.

آدم لال، زبان دارد اما چون نمي‌تواند تارهاي صوتي‌اش را درست حركت دهد پس لال مي‌شود و آدم كر هم گوش دارد، اما چون پرده گوش‌اش مشكل دارد، نمي‌تواند چيزي را بشنود. درست است؟" گفتم:" بله." گفت:" مگر براي اينکه انتقال صوت صورت پذيرد نياز به هوا نيست؟ همانطور که دانشمندان گفته اند در كره ماه به دليل عدم وجود هوا، حرف زدن بصورت عادي ممكن نيست." گفتم: "حق با شماست." گفت: "پس درخواب چگونه حرف زدي!؟ "

ابتدا متوجه منظورش نشدم و او ادامه داد :" در زمان خواب، نه زبانت براي حرف زدن تکان خورده است و نه گوشت براي شنيدن عکس العملي نشان داده است. هر دو آنها بدون تحرک در رختخواب و در حال استراحت بوده‌اند. و تو در اين حالت مدعي هستي بدون حضور گوش و زبانت حرف زده‌اي؟ آنهم در محيط خواب كه هوايي وجود ندارد تا صوتي منتقل شود.

مگر براي ديدن اجسام، نور و رنگ و قوانين فيزيکي صادق نيست؛ قبول داري که درخواب چشم‌هايت بسته است و در حال استراحت هستند. پس بدون همراهي چشم‌هايت در خواب، چگونه تصاوير اطرافت را مشاهده کردي؟ شبكيه، عنبيه، قرنيه، زلاليه و شبكه‌هاي عصبي همه در رختخواب و خواب هستند، اما شما در خواب درحال ديدن تصاوير اطرافت هستي! چنين چيزي چگونه امكان پذير است؟ مگر بدن تو و دست و پاهايت در رختخواب نيستند؟ پس در شرايطي كه تمام سلولهاي لامسه و حس كننده تو در رختخواب هستند، چگونه در خواب احساس درد مي‌كني؟

قبول داري که در خواب، چشمهايت، گوشهايت، زبانت، بيني‌ات و تمام سلول‌هاي حسي بدنت در رختخواب هستند. قبول داري كه هيچكدام از اينها همراه تو نيستند و در کل ماده‌اي همراه تو نيست تا قوانين فيزيک صادق باشد.

در جاييكه جاذبه‌اي نيست چگونه است كه راه مي‌روي، مي‌دوي، زمين مي‌خوري و جالب اينكه در اثر ضربه پايت مي‌شكند. در جاييكه جسمي نيست، ضربه چه معنايي دارد؟ آيا قبول داري كه در خواب قوانين طبيعي و مادي زير سئوال مي‌رود؟ عرق كردن در اثر گرم شدن و لرزيدن در اثر سرد شدن، آنهم در جائيکه اصلا هوايي نيست و زير سئوال رفتن هزاران قوانين طبيعي ديگر. نظر من اين است كه در خواب، قوانين فيزيک صادق نيستند و جاي خود را به متا‌فيزيک داده‌اند، نظر تو چيست؟ "

بعد از چند لحظه‌اي که از سکوت او گذشت و احساس کردم كه صحبتهايش تمام شده است، به او گفتم:" قبول؛ ولي اينها که گفتيد چه ربطي به سئوال من دارد؟" بلافاصله گفت: "براي دانستن آمده‌اي يا براي فهميدن؟" گفتم:" چه فرقي مي‌کند؟"

گفت:" دانستن بالابردن اطلاعات است و ممکن است کسي ديگر اطلاعات بدست آمده را نقض کند و يا به مرور زمان فراموش شود، اما فهميدن، رسيدن به درك است. اگر من بگويم ابليس وجود دارد يا ندارد، و به همين جمله من اكتفا كني، وقتي پاي صحبت شخص ديگري بنشيني و او چيز ديگري بگويد، به شک مي‌افتي؛ اما اگر در وجود و يا عدم وجود ابليس به يك درك درست برسي، ديگر هيچگونه شک و ترديدي نخواهي داشت. در روش دوم مطالب تشريح مي‌شود و خودت جواب را پيدا خواهي كرد، البته اين راه سخت‌تر است و زمان بيشتري مي‌خواهد."

گفتم:"به نظر من راه دوم بهتر است. يعني مي‌خواهم بفهمم و بود و نبود ابليس را كاملا درك كنم. سختي‌هاي آنرا هم قبول مي‌کنم. شايد دليل اينكه با وجود اين همه اطلاعات هنوز نتوانسته‌ام به يك درك درست برسم، همين باشد." گفت:" پس منتظر يك جواب شُسته و رُفته نباش. براي اينکار بايد راهي را طي کني.

اولين قدم اين راه فکر و انديشه بر روي همين مطالبي است که به تو گفتم. حال به منزل كه رفتي، راجع به قضيه خواب و پيچيدگي‌هاي آن خوب فکر کن. اين اولين مطلبي است که بايد آنرا خوب بفهمي. اگر نياز بود، فردا ادامه خواهيم داد."

صحبتهاي پيرمرد برايم بسيار جالب بود. گرچه نفهميدم خواب چه ربطي به ابليس و شيطان دارد؛ اما حسابي فکر مرا به خودش مشغول کرده بود. . راستي در خواب و در شرايطي که همه بدن من در رختخواب هستند، چگونه مي‌توانم صحبت کنم، راه بروم و به قول او حتي بدوم! هزاران سئوال پي در پي ذهنم را به خود مشغول كرده بود. قوانين فيزيکي که يکي يکي نقض مي‌شدند. آب شدن يخ بدون گرما، سوختن چوب بدون وجود چوب و . . . خلاصه آنقدر بگويم که صبح اول وقت آنجا بودم و پيرمرد با لبخند زيبايش پذيراي من شد.

بعد از اندکي گپ زدن و نوشيدن چايي بسيار معطر، پيرمرد شروع کرد و مرا غوطه‌ورتر از گذشته وارد دنياي عجيب افكارش کرد. او گفت: " قبول داري که بخشي از زندگي تو، لحظات خواب است؟ حدود هشت ساعت از زندگي شبانه روزي تو در دنيايي مي‌گذرد كه قوانين طبيعي معنايي ندارند. حال بگو ببينم قوانين موجود در آن عالم رؤيا چيست؟ اصولش چيست و در کل علومش چيست؟ آيا درمورد علوم غريبه چيزي شنيده‌اي؟ علم كيميا، علم سيميا، علم هيميا، علم ليميا و . . . اصلا بگو ببينم از متا فيزيک چيزي ميداني؟"

صحبت‌هاي پيرمرد بسيار جالب شده بود. از دنياي عجيبي صحبت مي‌کرد. احتمالا حدس ديشب من درست بوده است. وقتي جملاتش به پايان رسيد، ناخودآگاه گفتم:" با توجه به مطالبي که ميگوييد، پس ابليس وجود دارد و شما مي‌خواهيد با اين راهي که در پيش گرفته‌ايد مرا به دنياي او وارد کنيد و او را نشان من بدهيد. مي‌خواهيد بگوييد که او در دنياي غيرمادي ما است و من مطمئن هستم شما در آن دنيا و قوانين مربوطه اش او را ديده‌ايد. درست است؟" او خنديد و خيلي راحت اما محکم گفت: " نه ".

" اي پسر جان، اينها را گفتم تا بداني نديدن دليل بر نبودن نيست. گرچه يادت باشد که هر نديدني هم دليل بر بودن نيست. تو براي ابليس شرايطي را توصيف كردي كه در دنياي مادي توصيف ناپذير بود گفتي ابليس ديده نمي‌شود، نمي‌توانيم با او حرف بزنيم و من فقط به تو گفتم دنياي ديگري نيز وجود دارد که در آن مي‌بيني بدون چشمهايت و مي‌شنوي بدون گوشهايت و صحبت مي‌کني بدون زبانت و تو ابتدا بايد شناخت مادي و غيرمادي خود را کامل کني، بعد به جواب سئوالت بپردازي.

تويي که در برابر من نشسته‌اي، آيا فقط هفتاد و پنج کيلوگرم گوشت و استخوان هستي! يا نه، چيزهاي ديگري هم در تو پيدا مي شود. آيا اين گوشت و استخوان است که خطا کرده يا عامل خطا کاري را بايد در چيزهاي ديگري جستجو کرد؟ من نگفتم که ابليس را ديده‌ام و يا اصلا وجود دارد، فقط خواستم به يک درک کامل برسي. من فقط در خصوص خواب با تو صحبت کرده‌ام و بيش از آن هيچ نگفته‌ام.

 من تا کنون خواستم به تو بگويم که  اگر متافيزيک مي‌گويد مي‌تواني در خواب مانند فرشته‌ها به پرواز درآيي، آن را چيز خارق‌العاده نداني و يا زمانيکه در خصوص طلسم و جادو صحبت مي‌شود با آگاهي کامل جواب مثبت و يا منفي بدهي. اين نصيحت را از من بپذير که نتيجه‌گيري بدون در نظر گرفتن کليه موارد پيرامون يک سئوال، هميشه منجر به بهترين جواب نخواهد شد و اين آخرين جمله‌اي بود که آن روز پيرمرد در مورد سئوالم گفت.

 اوائل فکر مي‌کردم که او از دست تندروي من ناراحت شده است. چرا که تا چند روز که از او درخواست مي‌کردم ادامه دهد فقط چند جمله مختصر جواب مي‌داد و آن اينکه به دنياي غيرمادي‌ات فکر کن و شناخت خود را کامل کن، حتماً به جوابت مي‌رسي.

گرچه چند روزي بود که پيرمرد، من را تحويل نمي‌گرفت، اما مطالبش بدجوري فکرم را آشفته کرده بود. از اينکه سي سال بود که خواب مي‌ديدم اما از اصول اوليه خوابم اطلاعي نداشتم احساس خوبي نمي‌کردم. آخر من يک مهندس مکانيک بودم و مثلا در خصوص ارتباطات فيزيكي و مكانيكي يك متخصص بودم. وقتي يادم مي‌آمد که در فلان خواب كه به دهكده پدربزرگ رفته بوديم و سنگي بزرگ، راه جوي آب را بسته بود و ما براي كنار زدن آن سنگ چقدر زور زديم، خنده‌ام مي‌گرفت در آنجا که جسم نبود تا سنگين باشد و گويا همه‌اش خيال بود و شايد با يک فوت مي‌شد آن سنگ عظيم را حرکت داد البته در آنجا فوتي هم نبود؛ چون اصلا هوايي نبود.

ديگر طاقت نياوردم. يک روز صبح به نزد پيرمرد رفتم و گفتم:" از اين لحظه به بعد شما استاد من هستيد و من مي‌خواهم بيشتر بدانم و تا ادامه مطالب را نگوييد، از جايم تکان نمي‌خورم." او مرا به داخل منزل راهنمايي كرد و با چايي خوش عطر هميشگي‌اش پذيراي من شد.

استاد در حياط منزل به من گفته بود:" چند روزي تو را تحويل نگرفتم تا ببينم آيا واقعا براي رسيدن به جواب پيگير هستي يا نه؟" و الان از اينكه مي‌بينم در برابر استاد نشسته‌ام و از امتحانش سربلند بيرون آمده‌ام احساس خوشحالي مي‌كردم. وقتي صحبت مي‌کرد، واقعا در پوست خود نمي‌گنجيدم؛ بايد حواس خود را جمع مي‌کردم تا دوباره باعث قطع صحبت نشوم.

"همان طوري که گفتم دنيايي غيرمادي وجود دارد و به‌عنوان يک نمونه که براي همه قابل درک است خواب را مثال زدم. اما آيا اين دنياي غيرمادي و علوم آن فقط در زمان خواب صادق است و انسان در زمان بيداري داراي اين توانمندي‌ها نيست؟ آيا ما مي‌توانيم در زمانيکه بيدار هستيم بدون ارتباط کلامي ‌و يا بهتر بگويم بدون استفاده از زبان و گوش، با يکديگر صحبت کنيم و ذهنيت‌هاي خود را به طرف مقابل انتقال دهيم؟ بله که مي‌توانيم.

تله‌پاتي يکي از اين راههاست. اگر به تله‌پاتي معتقد باشيم و يا اينکه حس ششم را قبول داشته باشيم، شايد بتوانيم راحت‌تر به نتيجه برسيم. آيا شده که دل‌شوره‌اي در دلت بيافتد و بعد از گذشت زمان كوتاهي بفهمي‌که در آن لحظه، حادثه‌اي ناگوار براي يکي از نزديکان اتفاق افتاده است. به نظرت اين نوع ارتباط از چه نوع ارتباطي است؟

وقتي به ارتباط مرتاضان مي‌نگريم و يا وقتي شاهد هيپنوتيزم كردن يک شخص هستيم، شايد بتوان اين نتيجه را گرفت که توانمندي ارتباطات غير‌مادي منحصر به خواب و رويا نمي‌شود، بلکه در طول بيداري هم اين امر ميسر است.

در اين رابطه کلاسهاي آموزشي مراقبه، يوگا، رويابيني و در کل، کلاسهاي زيادي وجود دارد که اساتيد آن علوم به تقويت قواي غيرمادي انسان و بکارگيري آن در دنياي مادي مي‌پردازند و کسانيکه در اين راه قدم گذارده‌اند، با تلاش و کوشش به درجات خاصي هم نائل شده‌اند. وقتي ديده مي‌شود يک مرتاض هندي قطاري را از حرکت باز مي‌دارد و يا يک فال‌بين تمام زندگي را پيش چشم آدم مي‌آورد و در کل کارهاي خارق‌العاده‌اي که از آنان سر مي‌زند، مي‌توان آنها را شواهدي از فعاليتهاي غيرمادي در دنياي مادي برشمرد.

آيا مرتاضان براي برقراري ارتباط و فال بينان براي آينده‌نگري از ابزار خاصي استفاده مي‌کنند؟ آيا از وسايل و موجودات غيرمادي کمک مي‌گيرند؟ قبل از اينکه وارد اين بحث شوم ترجيح مي دهم برگرديم و دامنه‌اي ديگر از دنياي غيرمادي را باز کنيم.

اگر در خصوص مواردي که گفتم خوب تحقيق کني، مي‌بيني که انسان داراي دو جنبه مادي و غيرمادي است و روزمره‌شدن کارها و عادت‌کردن به فعاليتهاي روزانه باعث مي‌شود تا انسان از دنياي غيرمادي خودش غافل بشود.

حال يک سئوال ديگر در اينجا مطرح مي‌شود و آن اين است که در دنياي مادي ما موجوداتي مثل سنگ و گل و گياه وجود دارند و ما مي‌توانيم با حس‌هاي خود آنها را درک کنيم.

در اين دنيا، قوانين فيزيکي و مکانيکي کاملا صادق هستند، اجسام وزن دارند و چشم ها بيدارند. سنگ و چوب و گياه و حيوانات وجود مادي دارند، آيا در دنياي غيرمادي هم موجوداتي از اين قبيل که خاص آن دنيا باشد وجود دارند؟ موجوداتي که ديده نمي‌شوند، اما قابل درک هستند. موجوداتي که داراي ارتباط متقابل باشند. همانطوريکه گياه و آب و خاک و خورشيد، در دنياي مادي يک چرخه حياتي درست کرده‌اند، موجوداتي باشند که در دنياي غير‌مادي داراي چرخه حياتي باشند اما هيچکدام از آنها مادي و قابل ديدن نباشند.

اگر فرض كنيم آن دنياي غير‌مادي وجود داشته‌ باشد و موجودات غير‌مادي كه خاص آن دنيا باشند نيز وجود داشته باشند، آيا آنها مي‌توانند با انسان ارتباط برقرار كنند؛ اگر چنين باشد عامل ارتباط چيست؟ در كتابهاي اسلامي به موجودي با نام جن اشاره مي‌شود كه طبيعتي غيرمادي دارد. اما از بعضي جنبه‌ها، به انسان شبيه مي‌باشد و مثل انسانها زندگي و حيات و مرگ دارد. علم ليميا نيز که يکي از مجموعه علوم غريبه مي‌باشد به بررسي جنيان و نحوه ارتباط با آنان مي‌پردازد. فکر کنم براي ‌امروز کافي باشد. اينکه جن چيست و آيا وجود دارد يا نه، اينکه علم ليميا چه مي‌گويد و ادامه‌ اين قبيل مطالب را به جلسه بعد بگذار که الان اندکي خسته شده‌ام و همچنين کاري نيمه تمام دارم که بايد تمامش کنم. تو هم برو و در مورد آنچه تا کنون گفتم فکر کن. "

در آن چند روزي که استاد مرا تحويل نگرفته بود تصميم گرفته بودم هر آنچه که ياد گرفتم يادداشت کنم. به همين خاطر بعد از خداحافظي سريعا به خانه رفتم و شروع به نوشتن آنچه استاد گفته بود کردم.

آن شب که به تختخواب رفتم، بعد از چند شب، از اينکه استاد دوباره تصميم داشت آموزش خود را ادامه دهد بسيار خوشحال بودم و نفهميدم که چه زماني خوابم برد.

روز بعد که نزد استاد رفتم، اولين سئوال خود را از ايشان مطرح کردم، گفتم:" استاد، وجود دنياي غيرمادي و توانايي انسان در وارد شدن به آن و استفاده از عوامل آن نظير سير در زمان گذشته و آينده و يا استفاده از قدرتهاي ماورايي آنقدر مهم و جالب است که انسان را به شدت به سمت خود مي‌کشد. اما عامه مردم، حتي کمترين اطلاعاتي هم در اين خصوص ندارند. آيا فکر نمي‌کنيد روزمرِّگي و عادت به فعاليتهاي روزانه دليل خوبي براي نرفتن مردم به‌اين سمت نيست؟ با اين توانايي‌ها مي‌توان حتي دنيا را تسخير کرد!.  "

پيرمرد با شنيدن جمله آخر من خنده‌اش گرفت و گفت:" نه پسر جان، اينطور نيست. بعد از سالها دوري، امروز يکي از بهترين دوستانم به ديدنم مي‌آيد و من بايد براي استقبال، به فرودگاه بروم اگر موافق باشي، مي‌تواني همراه من بيايي تا در راه  اين قضيه را برايت توضيح دهم و يا مي‌تواني جواب سئوالات را به وقت ديگري موکول کني، چون اگر بخواهم سر موقع به فرودگاه برسم، بايد همين الان راه بيافتم."

من هم بي‌درنگ، همراهي او را قبول کردم و گفتم:" اگر مزاحم شما نباشم خيلي هم خوشحال خواهم شد." بعد از چند لحظه من و استاد، کنار يکديگر در ماشين نشسته بوديم و او صحبتهاي جذابش را شروع کرد.

"ببين پسرجان، زمانيکه انسان متولد مي‌شود مانند يک برگه سفيد، پاک و عاري از هر نوشته و مطلبي است. کودک از همان لحظه تولد، يادگيري خود را آغاز مي‌کند و براي برقراري ارتباط با دنيايي که در آن قدم گذاشته است از هيچ کوششي فرو گذار نمي‌کند.

اکنون که در کنار يکديگر نشسته‌ايم و اينقدر راحت صحبت مي‌کنيم، مديون تلاش بسيار زياد دوران کودکي خود هستيم. چقدر تلاش کرديم و چقدر پدر و مادر ما زحمت کشيدند تا ما توانستيم به آب بگوييم آب؛ چقدر واژه‌هاي مشکل مثل تلويزيون سخت بود و ما هربار که اين قبيل كلمات را بر زبان مي‌آورديم همه مي‌خنديدند.

 الان هم همين است. به يک کشور ديگر که زبانشان با زبان ما فرق دارد برو و آنجا شروع کن به صحبت کردن، نه حرفهاي کسي را مي‌فهمي و نه کسي حرفهاي تو را متوجه مي‌شود. براي برقراري ارتباط بايد تلاش کني و حرف به حرف و کلمه به کلمه را ياد بگيري. بعد از چند ماه و يا چند سال تلاش، تازه مي‌تواني دست و پا شکسته صحبت کني. البته اگر اين زحمت را به خودت بدهي، دوستان جديد، فرهنگ جديد، علوم جديد و در کل، مزيت‌هاي زيادي را در زندگي بدست خواهي ‌آورد.

ارتباط برقرارکردن با دنياي غيرمادي هم همين طور است. بايد سختي‌هاي مربوط به آن را به جان و دل بخري و زحمت فراوان بکشي. در اين راهها، افراد زيادي قدم گذاشته‌اند و موفق هم شده‌اند. اما در نظر داشته باش که اين قبيل فعاليتها، معمولا از حوصله يک انسان 30 40 ساله خارج است. عليرغم تمام سختي‌هايي كه آدم هاي بي‌سواد مي‌كشند وقتي به آنان مي‌گوييم برو و چند کلاس سواد ياد بگير، مي‌گويند از ما گذشته است. اين راه نيازمند تلاش است و هر کس سعي و تلاش نمايد و راهي را بپيمايد حتما از لذات آن راه بهره‌مند خواهد شد."

فاصله خانه تا فرودگاه، مسير نسبتا طولاني بود . آن روز دلم مي‌خواست اين مسير طولاني‌تر هم بشود. شک نداشتم که با رسيدن به فرودگاه و ديدن دوست صميمي، آنهم بعد از چند سال، ديگر جايي براي صحبت با من باقي نمي‌ماند.

اگرچه يک حس دروني به من مي‌گفت، دوست ايشان هم بايد آدم جالبي باشند و ملاقات با ايشان هم خالي از لطف نخواهد بود. استاد ادامه داد:" فرض کن انسان بخواهد به خواب خود مسلط شود. در خواب به مکانهايي که مي‌خواهد برود و در زمانهايي که مي‌خواهد سير کند. براي اين کار بايد تلاش کند و زحمتها بکشد.

در کلاسهاي رويابيني بيان مي‌شود که براي کنترل خواب شرايطي را بايد پشت سر بگذاريد. شرط اول فهميدن اين نکته است که در خوابيم و اين اعمالي که در حال اتفاق است همگي در خواب است. براي هر شخصي ممکن است يکبار هم که شده ‌اين اتفاق بيافتد که در حال خواب ديدن بفهمد که الان در خواب است. اساتيد رويابيني مي‌گويند، براي اينکه به خواب خود مسلط شويد، بايد ابتدا در خواب، متوجه خواب بودن خود بشويد. براي اين کار بايد تلاش کنيد و خواب‌هايي را که در شب گذشته ديده‌ايد، مرور کنيد. آنها نوشتن را بهترين روش براي پايدار ماندن خواب  در ذهن مي‌دانند. با نوشتن هرروزه خواب، اين توانايي در ذهن ناخودآگاه حاصل مي‌شود که هنگام خواب بفهميد که خواب هستيد.

مطلب بعدي ايمان پيدا کردن به‌اين نکته است که در خواب قوانين مادي صادق نيست. ما جرم نداريم، جاذبه نداريم و هزاران مسئله فيزيکي ديگر، در آنجا صادق نيست. بايد بفهميم که محيط غيرمادي است و مي‌توان کارهاي غير عادي انجام داد. بايد جرأت انجام آن کارها را پيدا کنيم. به‌عنوان مثال بپريم. بله، مثل فرشته‌ها به پرواز درآييم و يا  در يک لحظه هزاران کيلومتر را بپيماييم. آيا تا به‌حال شده در خواب در چندين جاي دور از هم باشي و آدمهايي که از لحاظ فاصله مکاني بسيار دورند را در کنار هم ببيني . نکته جالب اين است که گويي زمان بي معني شده است. اگر اين توانايي حاصل شود، مايل نمي‌شوي که در زمان سير کني؟

اساتيد اين علم مي‌گويند بعضي خوابها در زمان آينده به حقيقت مي‌پيوندد. آيا تا به‌حال شده است که در زماني خاص، احساس کني همه آنچه در حال وقوع است را قبلا در جايي ديده‌اي، بعضي مي‌گويند، اين صحنه ها را شما قبلا در خواب ديده‌ايد؛ اگر اين مساله درست باشد، آيا شما توانسته‌ايد در خواب به‌ آينده برويد؟ اگر اين‌گونه باشد چرا شما آگاهانه به زمان آينده نرويد؟ و از آنچه در آينده اتفاق مي‌افتد آگاهي نيابيد. پس زمانيکه در خواب هستيد آگاهانه به آينده خويش برويد.

آيا مي‌توانيد از آينده ديگران آگاهي پيدا کرد؟ آيا سير در زمان و رفتن به آينده امکان‌پذير است؟ اگر اينگونه باشد پس قضيه جبر و اختيار چه مي‌شود؟ اثبات اين مدعا، هزاران سئوال ديگر در پي دارد که نه وارد آن مي شوم و نه اگر وارد شوم توانايي پاسخگويي و درک آنها را دارم.
در کل، بايد اين کلاسها را رفت و ديد و صد البته طي کردن اين راهها با سختي همراه است و خيلي‌ها حوصله پيمودن راه آنرا ندارند. به‌عنوان مثال بعد از نوشتن چند خواب خسته مي‌شوند و کم کم يکي در ميان، خواب‌هاي خود را مي‌نويسند و اندک اندک براي ننوشتن خوابها، توجيهي پيدا مي‌کنند و بعد نوشتن را رها مي‌کنند و بازگشت به روزمرِّگي اتفاق مي‌افتد."

به فرودگاه خيلي نزديک شده بوديم. با ديدن ديوارهاي دور فرودگاه، استاد جملات خود را عوض کرد و گفت:" احتمالا چند روزي همديگر را نمي‌بينيم. امروز با دوست صميمي‌ و يار قديم خود گپي خواهيم زد و يادي از ايام گذشته خواهيم کرد. فردا که خستگيِ سفر از تن اين مسافر عزيز بيرون رفت، در تهران گشتي مي‌زنيم و مکانهاي ديدني شهر را به او نشان خواهم داد.

صبح سعدآباد، نهار به صرف ديزي به سوي دربند؛ بعدازظهر هم ترجيح مي‌دهم به مناطق اطراف تهران برويم. نمي‌دانم اوشان و فشم، ميگون و يا همان اطراف، خلاصه شام را در آنجا خواهيم بود.

روز بعد به اصفهان مي‌رويم و بعد از ديدن جاذبه‌هاي توريستي آنجا، به کاشان جهت مراسم گلاب‌گيري مي‌رويم. اگر مايل بودي، مي‌تواني پنج روز ديگر در آبگرم محلات به ما بپيوندي. منتهي بايد جهت تعيين محل و زمان ملاقات، روز قبل باهم تماسي داشته باشيم. اگر آمدي، در آنجا از زاويه‌اي ديگر به سئوالت نگاه خواهيم کرد. راستي نظرت راجع به برنامه‌اي که ريخته‌ام چيست؟" و او بدون اينکه منتظر جواب باشد در حاليکه از ماشين پياده مي‌شد گفت:" دير رسيديم، سريعتر برويم."

وقتي وارد سالن شديم، چشمان جستجوگر استاد دائما به‌اين سو و آن سو مي‌چرخيد و قدم زنان طول سالن را طي مي‌کرد. يک دفعه گفت: "آنجاست" و مانند بچه‌ها شروع به دست تکان دادن کرد. کنار ستون، پيرمردي لاغر با موهاي سفيد، عينکي بر چشم و عصايي در دست ايستاده بود. او هم با ديدن استاد به وجد آمد و دسته ساک چرخدار کوچکش را گرفت و به سمت پير ما حرکت کرد. من هم آرام آرام راه مي‌رفتم و بالاخره به جمع آن دو بزرگوار پيوستم. اما قبل از اينکه سلام کنم، متوجه چيزي شدم که زبانم را بند‌آورده بود. آن دو داشتند با هم انگليسي صحبت مي‌کردند. بلافاصله ديدم که استاد جملاتي را مي‌گويد که دست و پا شکسته فهميدم مرا به دوستش معرفي مي‌کند. من هم که حسابي هل شده بودم فقط توانستم بگويم: "هللو" ( سلام ).

استاد بايد قبلا به من مي‌گفت، تا حداقل خود را آماده مي‌کردم. نمي‌دانيد لحظات اوليه برايم چقدر سخت بود.

هر زمان که من را مخاطب قرار مي‌دادند، رنگم عوض مي‌شد و دست و پا شکسته کلماتي را رديف مي‌کردم. خلاصه آن لحظات پردلهره گذشت و من کنار راننده نشستم و اين دو بزرگوار در حاليکه در صندلي عقب و هر دو تقريبا پشت به دربها و رودرروي يکديگر نشسته بودند، گل مي‌گفتند و گل مي‌شکفتند. من هم در اين بين سعي مي‌کردم از صحبتهاي آنها چيزي بفهمم.

حتي تصورش را هم نمي‌کردم که پيرمان بتواند به‌اين رواني انگليسي صحبت کند. اين برخوردها و رفتارها آنقدر برايم جالب بود که عليرغم ترس از مخاطب بودن، دوست داشتم همراهشان باشم. خلاصه آنقدر بگويم که در زمان پياده شدن، فقط يک جمله به استاد  گفتم: " من حتما به محلات مي‌آيم."

تا سفر به محلات چند روز وقت داشتم. در اين مدت سعي کردم از فرصت بدست آمده نهايت استفاده را بکنم و ضمن مرور مطالب گذشته، با استفاده از کامپيوتر و اينترنت در مورد علوم غريبه که استاد بارها صحبت آن را مطرح کرده بود، اطلاعاتي را بدست ‌آورم. اتفاقا نتيجه داد و اطلاعات جالبي را هم بدست آوردم.

ديدم که علوم غريبه داراي 5 شاخه اصلي مي‌باشد که به نامهاي سيميا، ليميا، هيميا، ريميا و کيميا معروف هستند. چند علم ديگر هم به‌اين علوم ملحق شده‌اند که عبارتند از علم اعداد و اوفاق، علم خافيه، علم احضار روح و خواب کردن مغناطيس يا هيپنوتيزم.

علم سيميا که از بارزترين مصداق‌هاي جادوگري مي‌باشد به جادوي چشم معروف است. در اين علم نيروهاي رواني و نيروهاي جسماني انسان ترکيب مي‌شوند و يا به عبارت ديگر در اين علم قواي ارادي انسان با قواي مادي خاصي‌ آميخته مي‌گردد و با اين روش در بعضي‌امور طبيعي مانند خيال مردم دخل و تصرفاتي صورت مي‌پذيرد.

در دومين علم مورد اشاره، يعني علم ليميا، چگونگي ارتباط و تسخير موجودات ماورايي مثل ارواح و جنيان مورد بررسي قرار مي‌گيرد. در اين علم فرشتگان، ارواح قوي و جنيان در اختيار و به فرمان انسان در مي‌آيند. در اين علم چگونگي تاثير اراده انسان در صورت اتصالش با موجودات ماورايي بررسي مي‌گردد.

علم هيميا را علم طلسمات نيز مي‌گويند. در آن به وسيله برخي ابزار و وسايل مادي، نيروهاي ماورايي جهت انجام کارها به خدمت گرفته مي‌شود. ظاهرا طالع بيني نيز زير مجموعه هيميا مي‌باشد. در طالع بيني اعتقاد بر اين است که محل و موقعيت قرار گرفتن ستارگان در لحظه تولد نوزاد، بر سرنوشت آينده او تاثير مي‌گذارد و از اين طريق نسبت به پيشگويي در مورد آينده اقدام مي‌شود.

چهارمين علم، يعني ريميا را علم شعبده نيز مي‌گويند. در اين علم با ظرافت خاصي از توان نهفته در امکانات و وسايل مادي براي انجام کارهاي عجيب و غريب بهره مي‌گيرند. استاد قرن حاضر اين علم شايد ديويد کاپرفيلد باشد.

و اما کيميا بعنوان پنجمين علم، به چگونگي تبديل بعضي از عناصر مثل خاک به بعضي عناصر ديگر مثل طلا مي‌پردازد. در طول تاريخ افراد زيادي بدنبال اين علم بوده اند و قصد داشتند خاک را به طلا تبديل کنند.

علم اعداد و اوفاق، علمي ‌است که با قرار دادن اعداد و حروف مناسب در جدول‌هاي مثلثي، مربعي يا شکل ديگر به کشف مطالب مي‌پردازد و گويا همان علم جِفر است.

علم خافيه، علمي‌است که در آن حروف اسم مطلوب يا اسم چيزي که مطلوب انسان است بصورت حرف حرف در هم آميخته مي‌شود. سپس از ترکيب حروف، اسم فرشته و يا شيطاني که موکل به آن خواسته است بدست مي‌آيد. آنگاه با خواندن دعايي که از اين اسماء تشکيل شده است مطلوب انسان حاصل مي‌شود. 

علم احضار ارواح و خواب کردن مغناطيس (هيپنوتيزم) نيز قدرت و تاثير اراده و تصرف در خيال مي‌باشد.

مطالب در اين خصوص زياد بود و دريايي را روبروي خودم مشاهده مي‌كردم اما يك سئوال بهت و حيرت من را برانگيخت و چنان آشفته‌ام كرد كه ناخودآگاه از پشت كامپيوتر بلند شدم و مشغول قدم زدن در اتاق شدم. آن سئوال "Who is Satan" بود. شيطان كيست؟

وقتي اين عبارت را وارد موتور جستجوگر گوگل نمودم انتظارم اين بود كه تعداد معدودي اطلاعات، در حد 20 يا 30 مورد بيابم اما با عدد 21900 مورد مواجه شده بودم. كلمه Satan را وارد كردم، 38400000 مورد پيدا شده، در برابرم قرار گرفته بود. چشمانم از حدقه بيرون زده بود.

به سئوال قبل برگشتم و بلافاصله وارد چند سايت اول شدم. " شيطان كيست؟ "و آنها اطلاعات بسيار زيادي را ارائه كرده بودند. تا آن لحظه فكر مي‌كردم جز اولين نفرهايي هستم كه در خصوص شيطان و ابليس تحقيق مي‌كنم. اما هزاران سايت مقابلم چيز ديگري مي‌گفتند.

جستجوي من به زبان انگليسي بود. اگر جستجوي خود را به ساير زبانهاي دنيا، مثلا زبان چيني، روسي، هندي و ... مطرح مي‌‌کردم، به احتمال زياد، شمار مطالب ارائه شده چند برابر مي‌شد. از سوي ديگر وقتي فکرش را مي‌کردم که اينها آمار کساني است که اطلاعات خود را وارد اينترنت نموده‌‌اند و شمار آدمهايي که اطلاعات خود را وارد اينترنت نکرده‌اند، چقدر مي‌تواند باشد سرم سوت مي‌کشيد. چون درصد آدمهايي که پاي اينترنت مي‌نشينند و ذهنيت‌هاي خود را براي مطالعه عموم وارد اين شبکه جهاني مي‌کنند، زياد نيست.

در برابر اين درياي بيکران، از يك طرف حسرت مي‌خوردم به خاطر اينكه زبان انگليسي من خوب نبود و براي ترجمه متونِ ارائه شده مشكل داشتم و از سوي ديگر، اين مورد را دير كشف كرده بودم و الان بايد مي‌خوابيدم تا بتوانم صبح زود به سمت محلات حرکت کنم و دنياي نقد آن طرف را و در کنار استاد بودن را از دست ندهم. با خود گفتم، زمانيكه از محلات برگشتم، از مطالب ارائه شده حداكثر استفاده را خواهم کرد.

 

 سفر به محلات

اتوبوس به سمت محلات پيش مي‌رفت و فكرم مشغول صحبتهاي استاد بود. پيچيدگي‌هاي انسان، ماوراءالطبيعه، متافيزيک، فرشتگان و ارواح، جن و ابليس، واقعا محدوده دنيا کجاست؟ انسان با چه چيزهايي طرف است؟ اين ماوراءالطبيعه يا متا فيزيک، چه تاثيري بر زندگي انسان دارد؟ در اين افکار غوطه‌ور بودم که شاگرد راننده گفت : مسافرين محلات پياده شوند.

با پياده شدن از اتوبوس، نسيم خنکي به صورتم خورد. هواي پاک اين شهر کوهستاني، واقعا هوش را از سر آدم مي‌برد. آنقدر كه ناخودآگاه به شاگرد راننده گفتم: "عجب هوايي!" و او در پاسخ گفت: " برو خوش باش". آسمان آبي با چند تکه ابر در دور دست، گل‌هاي زرد و سفيد بهاري، تپه‌ها و دامنه کوههاي رنگارنگ، همه اينها جلوه‌اي زيبا و ديدني آفريده بودند.

اين شهر رويايي را به دو قسمت محلات عليا و محلات سفلي تقسيم کرده‌اند. چشمه هميشه جوشان و چنارهاي سربه فلك كشيده، زينت‌بخش محلات عليا و زمينهاي كشت گلهاي متنوع و رنگارنگ، زينت بخش محلات سفلي مي‌باشند.
سوار بر ماشين ديگري شدم و به سمت منطقه آبگرم حرکت کردم. فاصله تا آبگرم اندك بود. وقتي به ساعت خود نگاه كردم ديدم كه حدود يک ساعت زودتر رسيده‌ام. يك ماشين سمند نقره‌اي در بين ساير ماشين‌ها از دور نمايان بود. ابتدا شک کردم اما با نزديک شدن به آن، مطمئن شدم که استاد بايد همين جا باشد.

از آنجائيکه کسي در آن اطراف نبود به سمت درب ورودي رفتم و از گيشه نگهباني پرسيدم:" صاحب آن ماشين سمند، داخل هستند؟"  ايشان نام من را بصورت سئوالي گفتند و من با تعجب و به نشانه تاييد، سري تکان دادم و گفتم:" شما مرا از کجا مي‌شناسي؟" پاسخ شنيدم که:"‌ صاحبان ماشين، داخل منتظر شما هستند." پرسيدم:" خيلي وقت است كه به اينجا آمده‌اند؟" گفتند:" حدود بيست دقيقه‌اي مي شود."

اکنون که‌اين مطلب را مي‌نويسم، آبگرم محلات را يکي از خاطره انگيزترين لحظات زندگي خود مي‌دانم. در آنجا و در كنار استاد و آقاي ويليام، آنقدر لذت مي‌بردم که تصميم گرفتم در اولين فرصت، خانواده‌ام را به آنجا بياورم.

بعد از سونا با آبگرم طبيعي کوهستان، به‌همراه استاد و دوست عزيزشان، به پارک آبشار رفتيم. عجب طبيعتي! عجب چشمه‌اي! چه درختان تنومندي! استاد واقعا چه جايي را انتخاب كرده است. بايد ذوق و سليقه ايشان را تحسين كرد.

استاد، درختي را که قطرش به حدود يک متر مي‌رسيد و يك جوي آب كوچك كه بصورت شاخه‌اي از چشمه جداشده بود و از کنار آن مي‌گذشت را انتخاب کرد و وسايل را كنار آن پياده نمود. آقاي ويليام هم که مطمئن بودم غرق در مستي از اين هواي دل انگيز است، قدم زنان به سمت سرچشمه مي‌رفت.

بعد از پهن کردن زير انداز و پياده كردن وسايل داخل ماشين، استاد پيشنهاد چند سيخ جگر را داد. " با چند سيخ جگر چه‌طوري؟" گفتم: "عالي‌تر از اين نمي‌شود."  بلافاصله هر دو به سمت جگركي راه افتاديم. استاد خودش چند سيخ آماده شده را برداشت و با مهارتي خاص شروع به پختن آنها بر روي زغالهاي گداخته نمود. صاحب مغازه جگركي با يک سيني که داخل آن نان لواش و چند عدد ليمو و يک پياز کوچک جهت جگرها و همچنين سيني ديگري با يک قوري چاي و چند استکان کمرباريک و خرما و نبات و يک قندان، به سمت ما آمد و آنها را به دست من داد. اين دو سيني ماحصل چند دقيقه‌اي بود که آنجا بوديم.

 وقتي برگشتيم، آقاي ويليام را ديديم که سرش را به درخت تکيه داده بود. کلاه حصيري‌اش را روي صورتش گذاشته بود و ظاهراً  به خوابي عميق فرو رفته بود. استاد دو سيخ جگر به من داد و دو سيخ هم براي خودش برداشت و گفت:" با رفتن کنار سرچشمه چه‌طوري؟" گفتم: "پيشنهاد‌هاي شما هميشه عالي است."

لب آب نشسته بوديم. استاد گفت:" خوب تحقيق‌ات در خصوص ابليس بود؛ درست است؟" گفتم:" بله" گفت:" امروز مي‌خواهيم فرض کنيم که ابليس وجود دارد." لحظه‌اي مكث كرد و سپس گفت: "با اين فرض چه‌طوري؟" با تعجب گفتم:" نمي‌دانم!"

دوباره تكرار كرد:" امروز با اين ديدگاه وارد مساله مي‌شويم كه ابليس وجود دارد. يك موجودي که قصد دارد همه آدمها را گمراه کند. زشتي و پليدي را ميان آدمها رواج دهد و آنها را بسوي بدي و شرارت رهنمون کند.

حال بگو ببينم به نظر تو، او براي گمراه کردن آدمها از چه تکنيکي استفاده مي‌کند. او چگونه مي تواند با شش ميليارد نفر آدم ارتباط برقرار كند. آيا از لحاظ زماني چنين کاري ممکن است؟ اگر ميانگين عمر آدمها را 65 سال در نظر بگيريم و فرض كنيم كه بعد از گذشت اين مدت، نسل جديدي در حال زندگي باشند، پس او فقط 65 سال وقت خواهد داشت تا اين 6 ميليارد نفر را گمراه كند. با يک ضرب و تقسيم ساده مي‌بينيم که 65 سال حدود دو ميليارد و پنجاه ميليون ثانيه است. از آنجائيكه تعداد آدمها شش ميليارد نفر است پس به هر نفر حتي يک ثانيه وقت هم جهت گمراه كردن نخواهد رسيد. اگر دقيق‌تر حساب کنيم زمان بدست آمده براي گمراهي هر نفر حدود 34/0 ثانيه است.

اگر به‌گونه‌اي ديگر به اين قضيه نگاه کنيم، شايد بهتر باشد. در اين حالت فرض مي‌کنيم که او براي هر انسان، يک ثانيه وقت بگذارد، با اين حساب، به حدود چهار ميليارد نفر، وقتي براي گمراهي نخواهد رسيد و آنها قبل از آن كه ابليس به سراغ‌شان بيايد، آيا واقعا مي‌توان يک نفر را ظرف يک ثانيه گمراه کرد؟ اين يک ثانيه من و يا يک ثانيه تو، چه لحظه‌اي از عمرامان مي‌باشد؟ کودکي، جواني، ميانسالي و يا پيري؟ پس احتمال اينكه او براي تك تك آدمها وقت بگذارد و در جاهائيكه احتمال بروز خطا مي‌رود، وسوسه انگيزي كند و انسان را گمراه نمايد، شايد منتفي باشد. آيا راه ديگري وجود دارد؟

احتمالا يکي از راهها، شايد اين باشد که او همه آدم‌ها را در يک سطح در نظر نگيرد، بلکه انسان‌ها را بر اساس اثرگذاري در بين بقيه انسانها ليست نمايد. مثلا فساد مالي در بين دو نفر از اعضاي کابينه يک دولت، بسيار تاثيرگذارتر از فساد مالي دو نفر در يک شرکت خصوصي است. يا تاثير يک فساد غير اخلاقي راهب کليسا يا روحاني مساجد بسيار بيشتر از فساد در بين عامه مردم است.

پس با در نظر گرفتن اين فرضيه، او بايد به سراغ کساني برود که اگر گمراه شدند تاثير عميق‌تري در جامعه بگذارد و به اعتقادات ضربه سنگين‌تري وارد شود. اين در جامعه باعث ايجاد سستي در عقايد جامعه خواهد شد و فسادهاي غير اخلاقي، بسيار سريعتر رشد خواهد کرد. وقتي سطوح عامه مردم ببينند كه در بين بزرگان سياسي و اقتصادي كشورشان، فسادهاي مالي و اخلاقي رواج دارد، نسبت به صداقت در كارشان دلسرد مي شوند و فكر و عملكردشان اندک اندک در راستاي پليدي تغيير مي‌کند و يا حداقل در راستاي صداقت در کار، سعي و اهتمام جدي وجود نخواهد داشت.

اما مشکلي که در اينجا بر سر راه ابليس ظاهر مي‌شود اين است که معمولا اين آدمها، انسانهاي خودساخته و قوي مي‌باشند و به اين راحتي‌ها گمراه نمي‌شوند و افعال زشت از آنان سر نمي‌زند. ولي او بايد سعي و تلاش خود را بكند و اگر بتواند از آنها امثال موسيليني، هيتلر، استالين و يا چنگيز مغول را خارج كند تا حدودي به خواسته خود خواهد رسيد.

 سياستمداران چندين دهه گذشته كه استعمار را پيشه راه خود كرده بودند و غارت و چپاول را در راس هرم سياست خود قرار داده بودند و كشتار و خونريزي را در كارنامه خود با خطي رنگين به ثبت رسانيده بودند، آيا زمانهاي زيادي را با ابليس نگذرانده‌اند؟

نه اينكه آنها بخواهند، بلكه ابليس شش دانگ حواسش به آنها بوده‌ و در لحظات تصميم گيري، وسوسه هاي قدرت و جاه طلبي را در گوش آنان نجوا كرده باشد.

فكر كنم که چايي سرد شده باشد. برويم تا هم ويليام را از تنهايي درآوريم و هم چاي دلچسب را نوش جان کنيم. در آنجا هم مي‌توان صحبتها را ادامه داد. "

در حاليکه به سمت آقاي ويليام مي رفتيم، استاد صحبتهايش را ادامه داد و گفت:" راه ديگري که به نظر مي‌رسد امتحانش بد نباشد، اين است که او فرهنگ‌ها را دستکاري کند. به‌اين ترتيب که به پررنگ کردن ذات بد انسان همت گمارد و خودخواهي و جاه طلبي و کسب مقام و شهرت را به هر طريق ممکن رواج دهد و براي ايجاد نطفه‌ اين فرهنگ، عده‌اي را برگزيند و با شعارهايي از قبيل زندگي کردن به جاي زنده بودن، ثروت بيشتر، عزت و احترام بيشتر، لباس نو، بخور پلو و از اين قبيل شعارها باعث شود تا اين انسانها بعضي از ارزشهاي انساني را زير پا بگذارند و دزديها را رنگ‌هاي فلسفي بدهند.

با رواج اين فرهنگ‌هاي شيطاني، زمان زيادي نخواهد گذشت تا انسانها در رسيدن به خواسته‌هايشان در پليدي و شرارت از يکديگر پيشي بگيرند. اگر اين امر در يک نسل و بين 5 درصد انسانها اتفاق بيافتد به دليل خواسته‌هاي نفساني انسان، اين فرهنگ در نسل بعدي رشد خواهد کرد و تعداد بيشتري در دزديها و چپاول‌ها شريک مي‌شوند. اين دزديها مي‌تواند از جابجا کردن اولويت يک نامه در اداره‌ها تا اختلاس‌هاي نجومي کشوري و بين‌المللي گسترش يابد. به هر حال چند نسل که بگذرد آشوبي چشم گير به پا خواهد شد و هرکس به دنبال تکه بزرگتري از گوشت قرباني مي‌گردد. سمت و سوي کارها به سمت درآمد بالاتر با زحمت کمتر مي‌رود.

فاصله‌هاي طبقاتي رشد مي‌کند و تا دو بچه يک ساله را در يک زمان شاهد مي‌شوي که يکي آب آشاميدني ندارد و ديگري جهت لطافت پوستش در وان پر از شير شستشو مي‌شود.

اگر چه اين راه در دراز مدت، جواب خوبي خواهد داد اما اين فرضيه هم با يك مشكل بزرگ روبروست و گاهي زحمات فراواني از ابليس را بر باد مي‌دهد و آن اينکه هميشه عده‌اي هستند که انسانها را به درستکاري و اعمال نيک هدايت مي‌کنند و ايشان که پيامبران الهي مي‌باشند با ‌آوردن اديان و فرهنگ‌هاي والا، بشر را از اينگونه ضلالت‌ها برحذر مي‌دارند و به راه نيک رهنمون مي‌کنند. همانطور كه ابليس، جلوه پليدي ذات انسان را تقويت مي كند، پيامبران جلوه روشنايي ذات انسان را تقويت مي‌كنند.

عيسي مسيح بارها و بارها از شيطان و روح پليد سخن به ميان آورده است و محمد آخرين پيامبر، ابليس را و شرح دشمني‌اش را به طور واضح بيان كرده‌ است و در همه جا از بشريت مي‌خواهد كه از او دوري كنند.

با اين اوصاف، يک تقابل فرهنگي به وجود آمده است. رويارويي خير و شر، و کار براي ابليس که هرچه بافته رشته شده است، مشکل و مشکل‌تر مي‌شود. آيا او مي‌تواند به حيله متوسل شود و با يک دسيسه حرفه‌اي، يکه‌تاز ميدان شود و پشت فرهنگ راستي و صداقت را به زمين بزند؟ مثلا با توجه به اينکه انسانها نمي‌توانند ابليس را ببيند، بگويد:" قضيه چيست؟ ابليس!؟ اگر هست! کجاست؟ چرا از بزرگترين دشمن‌تان کوچکترين اثري نيست؟ به من نشان بدهيد! بگوييد در برابر چه کسي به صف مبارزه ايستاده‌ايد؟ وقتي كه فلان كار بد را انجام مي‌دهيد، ابليس چه‌کاره است؟ خودتان هستيد و خودتان؛ چرا دنبال مقصر مي‌گرديد؟ چرا مي‌خواهيد كارهاي بدتان را توجيه كنيد؟ چرا مي‌خواهيد گناه افعال زشت‌تان را به گردن كس ديگري بياندازيد؟

آيا لذت را شما مي‌بريد يا ابليس؟ شخصي که بادِ غرور و رياست را به غبغبه مي‌اندازد و دستور مي‌دهد شماييد يا ابليس؟ پولها به حساب چه کسي واريز مي‌شود؟ مستي و هوس‌بازي، روح چه کسي را نوازش مي‌داد؟ فکر نمي‌کنيد که خودتان مسئول کار خودتان هستيد؟ اين شما بوديد كه بد كرديد. بت خيالي ابليس را به دور بياندازيد و خودتان را مسئول کار خودتان بدانيد."

حرفهاي قشنگي است. يا بهتر بگويم مکر و حيله بي‌نظيري است. با اين ترفند‌ ابليس از زندگي محو مي‌شود و وقتي ابليس از عملكردها و اذهان حذف شود، ديگر هيچکس به وجود او فکر نخواهد کرد. در پي آن خيلي چيزهاي ديگر، از جمله مقابله با ابليس هم منتفي مي‌شود. البته اين مساله طبيعي است. زيرا اگر انسان دشمني را روبروي خود نبيند چگونه مي‌تواند در برابر او صف آرايي کند و براي او تدبير بيانديشد؟
به همين آدمهايي که براي تفريح به اين محوطه آمده‌اند نگاه کن.  به نظر تو اگر يکي از آنها را انتخاب کني و از او بپرسي از جناب ابليس چه خبر، چه جوابي به تو خواهد داد؟ چه واکنشي نشان مي‌دهد؟ تجربه به من مي‌گويد که نگاه معنا داري به تو خواهند انداخت؛ احتمالا لبخندي خواهند زد و خواهند گفت:" متوجه منظورتان نمي‌شوم! " سئوال تو در مورد بزرگترين دشمن اوست؛ اما او متوجه منظورت نمي‌شود!

اگر بيشتر سماجت کني اکثر آنها خواهند گفت:" جناب ابليس وجود ندارد و اعمال بد ما نشأت گرفته از خود ماست. " و زماني که ما مدعي شويم که او وجود دارد، مي‌گويند: نشان مان بده. حق هم دارند و ما که مدعي هستيم بايد حداقل نقش او را در انجام گناهها نشان دهيم. اجازه بده يک مثال بزنم.

 در صفحه حوادث روزنامه مي‌خوانيم که شخصي، برادر خود را به طرز فجيعي کشته است، به نزد او مي‌رويم و به او مي‌گوييم که تحقيق دانشگاهي ما درباره نقش ابليس در ارتکاب قتل است و سئوالات خود را مي‌پرسيم. او مي‌گويد در زمان واقعه ابليس را نديده است، ندايي هم نشنيده‌ است و مقصر را فقط برادرش مي‌داند.

حال ما بايد نقش ابليس را در اين قتل پيدا کنيم. با توجه به صحبتهاي کنار سرچشمه، او بايد در جايي از تاريخ، فرهنگ برادرکُشي را بنا گذاشته باشد. شايد آن زماني که قابيل، هابيل را به دلايل خصومت‌هاي شيطاني مثل حسادت، مي‌کُشد، را بتوان سرآغاز فرهنگ انسان‌کُشي و برادر‌کُشي دانست. پادشاهاني را مي‌بينيم که براي رسيدن به تاج و تخت، برادران خود را مي‌کُشند و برادراني را مي‌بينيم که براي ارث و ميراث و ... دست به برادرکُُشي مي‌زنند.  اولين کسي که پدر خود را کشت بايد ببينيم چه کسي است؟ تا سر منشا پدرکُشي را هم بيابيم و اولين پدري که دختر خود را زنده به گور کرد و ننگ دختردار شدن را از خود زُدود، بايد ببينيم با ابليس چه سر و سري داشته است؟
"برادر حد و حدودي دارد، وقتي پايش را از گليم خودش درازتر کند، بايد ادب شود" و مي‌بينيم که ادامه اين مشاجره‌ها به خصومت‌هاي فاميلي و در نهايت به قتل مي‌رسد. برطبق اين نظريه، ابليس در لحظه وقوع قتل حاضر نبوده است، اما او قبلا کار خود را انجام داده است. طبق قوانين شرارت، هرکسي حد و حدودي دارد و از آن حد که بگذرد، بايد کشته شود. شخص عصباني، در ضمن دعوا دادگاهي مي‌کند، حکم صادر مي‌کند و بلافاصله اجرا مي‌کند. من بايد بکُشمش. تصميم شخص عصباني هم در فهميدن حد و حدود کاملا واضح است.

از سوي ديگر افرادي که به سمت انسانهاي بزرگوار و پيامبران الهي گام برمي‌دارند، در لحظه دعوا و عصبانيت، قتل نمي‌کنند بلکه صبر پيشه مي‌گيرند. در اين قبيل برخوردها هم پيامبران را در آنجا نمي‌بينيم، اما آنها قبلا رسالت خود را انجام داده‌اند.

دست بردن در فرهنگ‌ها و جهت دادن آنها به سوي پليدي از يك سو و دست گذاشتن روي اثرگذارترين آدمها از سوي ديگر، نتيجه خوبي مي‌دهد. مهمترين نكته زمان بسيار طولاني است كه او در اختيار دارد و با عمر طولاني خود مي‌تواند برنامه‌ريزي موثري را انجام دهد.

جمله اولي را كه به تو گفتم هنوز يادت هست؟ ما فرض كرديم ابليس وجود دارد و اين فقط يك فرض است. ما هنوز وجود ابليس را ثابت نكرده‌ايم. اگر فرض كنيم ابليس وجود داشته باشد، شايد موارد بالا صحيح باشد. اين را يادآوري کردم، زيرا در چشمانت يک کشف بزرگ مي‌بينم. فرض را يادت باشد."

استاد چند لحظه سكوت كرد و قبل از اينكه سئوالي بپرسم آقاي ويليام پيش دستي كرد و چند سئوال كوتاه پرسيد و استاد جواب ايشان را دادند. سپس هردو بلند شدند و در حاليكه صحبت مي‌كردند به سمت پايين پارك حركت كردند. من هم سيني‌هاي چاي و جگر را برداشتم و به سمت جگركي رفتم. فضاي بسيار باصفايي در آنجا شکل گرفته بود. جاي شما خواننده‌اي كه اين مطالب را مي‌خوانيد واقعا خالي بود.

از رفتن استاد و آقاي ويليام، ساعتي مي‌گذشت. گويا مکان دنجي را پيدا کرده بودند و به عالم ماورايي خودشان رفته بودند. بعد از برگشتن، استاد رو به من کرد و گفت: "ادامه بدهيم؟" گفتم: "بله" گفت: "در خصوص زمان طولاني بحث مي‌کرديم. حال اجازه بده تا يك مقدار به عقب برگرديم و خلقت انسان و محيط پيرامون او را بررسي کنيم.

با يك تشبيه ساده شروع مي‌كنم و آن اينكه مي‌دانيم در حال حاضر چهار و نيم ميليارد سال از عمر زمين مي‌گذرد. اين چهار و نيم ميليارد سال را معادل دوازده ساعت فرض مي‌کنيم.

با اين تشبيه ساده، مي‌بينيم که قديمي‌ترين سنگهاي بدست آمده، ساعت دو و پنجاه و دو دقيقه را نشان مي‌دهد. چون اطلاعاتي قديمي‌تر از سنگهاي كشف شده نداريم. به همين دليل ما نمي‌دانيم در دو ساعت و پنجاه و دو دقيقه اول چه اتفاقي افتاده است. در ساعت چهار اولين موجود زنده يعني باکتري بوجود آمد. ساعت ده و سي دقيقه اولين مهره‌داران در دريا ظاهر شدند. دايناسورها در ساعت يازده و بيست و پنج دقيقه، پا به عرصه حضور گذاشتند و پرندگان و پستانداران در ساعت يازده و پنجاه دقيقه در زمره مخلوقات گشتند و اولين انسان تنها سي ثانيه مانده به دوازده پا به عرصه وجود گذاشت. با توجه به‌اين مقياس، بشر تنها سي ثانيه است که بر روي زمين زندگي مي‌کند. پس مي بينيم كه بشر، خيلي هم سابقه تاريخي ندارد."

سكوت خود را شكستم و گفتم: "خيلي جالب بود. عجب تشبيه جالبي! تا حال اين‌گونه به خلقت انسان فكر نكرده بودم." استاد ادامه داد:
" حال با اين فرض که از عمر بشر تقريبا 50 هزار سال مي‌گذرد و طول زندگي يک فرد عادي معمولا 65 تا 70 سال است بنابراين اين 50 هزار سال حدود 800 نسل را در بر مي‌گيرد. احتمالا 650 نسل نخستين زندگي غارنشيني داشته اند. اختراع تمام وسايل و لوازمي‌که در حال حاضر مورد استفاده ما قرار مي‌گيرند و کليه پيشرفتهاي علمي ‌و تکنولوژي در طول زندگي پنج تا هفت نسل اخير صورت گرفته است. 90 درصد از دانشمنداني که تاکنون زيسته‌اند، اکنون زنده‌اند.

براي پايان دادن به اين آمار و ارقام بد نيست نگاهي هم به آخرين آمار منتشر شده از سوي سازمان ملل، بياندازيم. بر طبق اين آمار جمعيت جهان در سال 2000 حدود شش ميليارد نفر برآورد شده بود. اين رقم در سال 1900 حدود يک ميليارد و ششصد و پنجاه ميليون و در سال 1750 جمعيت جهان، درحدود هفتصد و نود و يک ميليون نفر برآورد شده است. در طي 250 سال، جمعيت هفت برابر شده است.

اکنون به بحث قبلي برمي‌گرديم و تاثير اين روند رشد را در برنامه هاي ابليس نگاه مي‌كنيم. با توجه به قدمت انسان و هرم رشد و هرم شعور و آگاهي، اگر ابليس، بنيانگذاري فرهنگ‌هاي شرارت و بدي را در هر مقطع از زمان آغاز کند، بعد از چند نسل، جهش فراواني در دست‌يابي به اهدافش خواهد ديد. هر چه زمان مي‌گذرد، بازتاب عملکرد انسانهاي پليد، انسانهاي بيشتري را به آن سو مي‌کشاند. چرا که اين راه و روش، توام با رسيدن به خواسته‌هاي نفساني از قبيل ثروت، قدرت، لذت و ... مي‌باشد. با اضافه شدن تعداد اين قبيل انسانها، رشد فرهنگ شيطاني  شتاب بيشتري مي‌گيرد. ابليس هم در اين ميان آب بيشتري به آسياب مي‌ريزد و با هموارترکردن راه آنها، بنيان‌گذاري چشمه‌ي جوشان شرارت ديگري را به پايان مي‌رساند و به سراغ ايجاد يک چشمه ديگر مي‌رود. چون خيالش راحت است که با توجه به خواسته‌هاي نفساني انسانها، چشمه ايجاد شده، روز به روز بزرگتر و جوشان‌تر خواهد شد.

گويا محلات آخرين برنامه سفر چند روزه استاد و دوست عزيزش بود. آنها قرار بود بعد از صرف شام، به تهران برگردند. به استاد پيشنهاد دادم در صورت امكان من نيز همراه آنان باشم و با آنان به تهران برگردم. جهت صرف شام، استاد يك چشمه ديگر از ذوقش را نشان داد و ما را به سفره‌خانه‌اي زيبا دعوت كرد. اين سفره‌خانه كه جهت دكوراسيونِ خود، از معماري صدها سال قبل بهره مي‌برد، با آبشار كوچكي كه در يك طرف سالن ايجاد كرده بود و طوطي‌ها و مرغ عشق‌هاي زيادي كه از روي طنابهاي كلفت آويزان از سقف به اين سو و آن سو مي‌پريدند، يك بهشت زيبا ايجاد كرده بودند. استاد يكي از تخت‌هايي كه از كنار آن، جوي آب آبشار مي‌گذشت را انتخاب كرد و پيشنهاد داد که آنجا بنشينيم و ما هم با كمال ميل قبول كرديم.

 صحبتهاي من و آقاي ويليام، قبل از رسيدن به سفره‌خانه به اوج خود رسيده بود. استاد كه نقش يك مترجم حرفه‌اي را بازي مي‌كرد، سئوالات آقاي ويليام را كه اكثرا كوتاه و تك جمله‌اي بود، از من مي‌پرسيد و من به اين سئوالات عميق و بسيار پخته جواب مي‌دادم.

آقاي ويليام از ليست غذا، يك غذاي سبك را انتخاب كرد و سپس رو به من كرد و گفت: "پس تحقيق تو رابطه بين انسان و ابليس است، درست مي‌گويم؟" گفتم: "بله." گفت: "اين ابليسي را كه تو تعريف مي‌كني براي اينكه بتواند به سوگند خود عمل كند و همه انسانهاي روي زمين را گمراه كند بايد به همه زبانهاي بين‌المللي و همه گويش‌ها و لهجه‌هاي آن زبانها کاملا مسلط باشد. اگر با كسي به زباني غير از زبان مادري‌اش صحبت كني، اولين چيزي كه به ذهنش مي‌رسد بيگانگي است.

 او همچنين بايد فرهنگ‌ها و آداب و سنن همه ملت‌ها و اقوام را بطور كامل بداند. او بايد خلق و خوي همه آدمها را به تفكيك شخص به شخص بداند و قلق همه آدمها دستش باشد. براي اينكه اين مساله را بهتر درك كني، فرض كن نياز باشد اسم 6 ميليارد نفر روي كره زمين را حفظ شوي و با نشان دادن يك شخص خاص از يك كشور، مشخصات او را بگويي. البته توجه داشته باش که فقط بيان نام اين شش ميليارد نفر آن هم پشت سر هم، حدود 570 سال طول مي‌کشد. آيا تو مي‌تواني اسم اين شش ميليارد نفر را حفظ کني؟! چه رسد به تسلط بر زبان مادري‌، خلق و خوي، فرهنگ، آداب و سنن اين همه آدم.

 اين قضيه وقتي جالب‌تر مي شود كه او بايد هميشه همراه تمام شش ميليارد انسان باشد و به محض اينکه شرايط گناه براي يك نفر از آنها ايجاد شد، وسوسه او را آغاز كند. اگر موجودي با چنين توانمندي وجود دارد، به نظر من قابل ستايش است و اگر چنين موجودي نباشد، به بيراهه مي‌روي."

 از منطق آقاي ويليام يكه خورده بودم. گفتم: "گويا شما هم در اين خصوص صاحب‌نظر هستيد؟" استاد بجاي ترجمه كردن سئوال، جوابم را داد و گفت: "بله همين طور است و قبل از اينكه سئوالاتت را شروع كني بهتر است شام را نوش جان كني و ادامه بحث را به بعد از شام موكول كني."

هميشه همينطور بود هيچ وقت نتوانسته بودم كه سئوالاتم را بپرسم. اما من زرنگ‌تر از اين حرفها بودم. همه سئوالاتم را يادداشت مي‌كردم. اگر استاد مي‌دانست كه طومار سئوالات من در خصوص بحث‌هايش چقدر است، ديگر ادامه نمي‌داد. در دلم گفتم باشد و مشغول خوردن شام شدم.

بعد از صرف شام به آقاي ويليام گفتم مي‌خواستم در خصوص صحبتي كه قبل از شام مطرح كرديد، سئوالاتي بپرسم. ايشان گفتند اگر من جاي شما بودم به سفر مي‌رفتم. به شهرها و آبادي‌ها و ملل مختلف و با انسانهاي ديگر نشست و برخاست مي‌كردم. بحث تو در خصوص ابليس و بشريت است. سعي نكن در يك گوشه دنيا بنشيني و براي بشريت تصميم‌گيري و تعيين تكليف كني. من نظر خود را گفتم. به سفر برو و نظر همه انسانها را بپرس؛ بعد نظر خودت را كه يك تحقيق همه جانبه است را به همگان اعلام كن. با اين جواب، ديگر سئوالي برايم باقي نمانده بود.

سفر زيبا و بيادماندني محلات رو به اتمام بود و کم کم آماده برگشتن به سمت تهران مي‌شديم. تصميم داشتم بقيه سفر را به لذت بردن از همنشيني با دوستان جالبم سپري کنم و ادامه بحث را به بعد واگذار نمايم، اما در حال بازگشت، سکوتي عجيب در ماشين حکمفرما بود. بالاخره من به حرف آمدم و به استاد گفتم: "در چند روزي که سعادت ديدار شما را نداشتم، در خصوص علوم غريبه و شيطان، به اينترنت مراجعه كردم و پيرامون اين موضوع تحقيقي انجام دادم و به نتايجي هم رسيدم" و سپس مطالبي را که به آنها دست پيدا کرده بودم، براي استاد تعريف کردم.

او از پشتکار من خوشش آمد و گفت: "فقط يک نکته را هيچ موقع فراموش نکن و آن دقت به اعتبار كتابها و مولفان آنها است. بعضي اوقات مطالبي را مي‌بيني که يک نويسنده آنرا تاييد کرده است و نويسنده ديگر آنرا نقض نموده است. اين نكته‌ها گاهي آنقدر پيچيده است که انسان نمي‌تواند تشخيص دهد، واقعا کدام يک، حقيقت را مي‌گويند.

به‌عنوان مثال در کتابها و در خصوص سن آدمهاي چندين قرن پيش، تناقض‌هايي ديده مي‌شود.

در کتاب تورات و فصل پيدايش براي نخستين انسانها، سن‌هاي بالايي را قائل شده است. بعنوان مثال مي‌نويسد که :

حضرت آدم ابوالبشر نهصد و سي سال در جهان زيست. شيث نهصد و دوازده سال،  انوش نهصد و پنجاه سال، مهلائيل هشتصد و نودو پنج سال، بود نهصد و شصت و دو سال، اخنوخ كه همان ادريس پيامبر است نهصدو شصت و پنج سال، ابراهيم صدو هفتاد وپنج سال، اسمعيل صدو سي و هفت سال، اسحاق صد و هشتاد سال. در جايي ديگر مي‌نويسد که عزيز مصر هفتصد سال، پدرش ريان هزار و هفتصد سال و پدر ريان دومغ، سه هزار سال در جهان زيستند.

اما در کتاب نکته‌هاي علمي اين مطالب را مي‌بينيم که: طول عمر انسان در گذشته بسيار کم بوده است. به‌عنوان مثال، متوسط عمر انسان مذکر در عهد انسانهاي نتاندرتال 33 سال، در عهد مفرغ 40 سال، در عهد روم و يونان باستان 36 سال، در انگلستان قرون وسطي 49 سال و در آمريکاي اوائل قرن حاضر 60 سال بوده است. اين طول عمرها بر اساس مطالعاتي که بر روي فسيل ها، سنگ قبرها، شواهد و سرشماريهاي ثبت شده انجام يافته، تخمين زده شده است.

به‌عنوان يكي ديگر از نقيضه‌ها مي توان موجودات فرا زميني (موجودات مريخي ) را نام برد. بحث در خصوص بودن يا نبودن اين موجودات فضايي." صحبت استاد را قطع کردم و گفتم: " خيلي دوست دارم در مورد بشقاب پرنده‌ها، اطلاعات بيشتري بدست بياورم ".

 استاد گفت: "پس بدان كه موافقان وجود موجودات فرازميني شواهدي را از وجود آنان مثال مي‌زنند. مخالفان وجود آنها نيز براي خود دلايلي دارند.

مثلا موافقان يکي از آن شواهد را نقشه بدست آمده از يک افسر نيروي دريايي ترک بنام پير ريس (Piri Reis) مي‌دانند که اين نقشه در کاخ طوبقاي ترکيه و در شروع قرن هيجدهم پيدا شده است و هم اکنون در کتابخانه دولتي برلن محافظت مي‌شود.

 اين نقشه درياي مديترانه و اطراف بحرالميت و تمامي‌سواحل آمريکاي شمالي و جنوبي و حتي کرانه‌هاي قطب جنوب را نشان مي‌دهد. همچنين حدود قاره‌ها و حتي توپوگرافيک داخلي با دقت بالا در اين نقشه به انضمام کوه‌ها، رودخانه‌ها و قاره‌ها و فلات‌ها و نيز نقاط کشف نشده مشاهده مي‌شود. تمام اينها در حالي است که از کشف و نقشه‌برداري نقاطي مثل آمريکا بيش از 2 يا 3 قرن نمي‌گذرد در حاليکه طي آزمايشاتي ثابت شده قدمت نقشه مذکور، مربوط به هزار سال پيش مي‌باشد. همچنين دانشمندان بر اين باورند که براي تهيه چنين نقشه‌اي بايستي حداقل 5000 مايل از سطح زمين فاصله گرفت. اين افسر گفته که نقشه مذکور را از موجودات فرا زميني گرفته است.

اما اين يوفوها مخالفاني هم دارند که مي‌گويند، اين موجودات واقعيت خارجي ندارند و زاييده سياست ابرقدرتها جهت پيشبرد مقاصد جاسوسي مي‌باشد. آنها مي‌گويند در سال 1956 زماني که يکي از بشقاب پرنده‌ها در مزرعه کوچک ايالت نوادا سقوط کرد، آن مزرعه قرنطينه شد و شاهداني که از نزديک آن بشقاب پرنده را ديده بودند مفقودالاثر شدند و کسي از سرنوشت آنها باخبر نشد. اين دانشمندان مي‌گويند در آن بشقاب پرنده جنازه‌هاي انسان بود و شاهدان آن را به چشم مي‌ديدند. اما سازمان ناساي‌امريکا دو روز پس از سقوط بشقاب پرنده، عکس‌هاي عجيب و غريبي را در اختيار رسانه‌هاي گروهي گذاشتند و آنها را يوفو نام بردند.

اين دو نمونه که گفتم، يعني تناقض عمر انسانها و مطلب بشقاب پرنده‌ها، به خاطر اين بود كه در تحقيقاتت، در خصوص گويندگان مطالب و يا نويسندگان كتابها تحقيق كني و هر مطلبي و هر سخني را به سادگي نپذيري و به قول قديمي‌ها يک طرفه به قاضي نروي و همه جوانب قضايا را در نظر بگيري. در اين صورت به نتايجي عالي در خصوص اهدافت دست خواهي يافت.

به بحث خودمان برگرديم، در خصوص قضيه ابليس، تاکنون دو ديدگاه را برايت مطرح کرده‌ام. در ديدگاه نخست گفتم که دنياي ديگري که ماوراي اين دنيا است وجود دارد که متافيزيک و ماوراءالطبيعه نام دارد و دومين ديدگاه را كه در محلات برايت بيان كردم، فرض وجود ابليس است. فرض مي‌گيريم ابليس وجود داشته باشد، با اين فرض آيا وقت گمراهي تك تك انسانها را دارد يا نه؟ آيا انسان مي‌تواند توقع داشته باشد كه ابليس براي تك تك كارها بيايد و بنشيند و با دل و حوصله وي را به گمراهي بكشاند؟

بعنوان يک راه حل اجرايي فرض کرديم که او براي رسيدن به آنچه كه درباره شرارت او مي‌گويند، نيازمند تغيير فرهنگ و بكارگيري افراد و ابزار خاصي جهت گمراهي است. البته فرض وجود ابليس هزاران سئوال ديگر هم در پي دارد كه از آن جمله مي توان به سن و سال ابليس، جواني يا كهولت وي و نحوه انديشه و تدبير او اشاره كرد كه ما به هيچ‌كدام نپرداخته‌ايم.

در خصوص سئوالي كه مطرح كردي، براي اينکه حق مطلب بطور کامل ادا شود، من فکر مي‌کنم که دانستن پنج ديدگاه نياز مي‌باشد. دو تا از آنها را برايت گفتم؛ پس سه ديدگاه ديگر باقي مانده است که به موقع، آنها را برايت تشريح خواهم کرد. بعد از اين جمله، صداي موسيقي زيباي باران عشق، اثر ماندگار ناصر چشم‌آذر، فضاي ماشين را به رويايي کرد.

 

از سفر زيباي محلات حدود يک هفته مي‌گذشت. از آنجائيكه احساس مي‌كردم، در طول چند هفته گذشته مزاحمت‌هاي زيادي را براي استاد بوجود ‌آورده‌ام. به همين خاطر تصميم گرفتم، مزاحمتهاي خود را كمتر كنم و زمان‌هايي که به نزد استاد مي‌روم را به هفته‌اي يک بار محدود کنم.

اكنون يك هفته‌اي گذشته بود و باز هم طبق معمول در مسير رفتن به منزل استاد، مشغول فکر و خيال بودم. سير در آفاق و انفس، فرق ابليس و شيطان، حكايت خواب و رويا، علوم غريبه، صحبتهاي استاد در محلات، همه اين مطالب، مثل باد از جلوي چشمم مي‌گذشت. با اين افكار بود كه وارد كوچه استاد شدم. اما ناگهان تصويري که چند لحظه قبل از جلوي چشمم گذشته بود مرا در جاي خود ميخکوب کرد. واي خداي من!

جرأت برگشتن و نگاه مجدد به پشت سرم را نداشتم. چشمانم ناخودآگاه بسته شده بود. ضربان قلبم خيلي تند شده بود. رعشه را در وجودم تقريبا احساس مي‌کردم. در حالي که احساس مي‌کردم انرژي‌ام به شدت تحليل رفته است، سر خود را آرام آرام برگرداندم. درست ديده بودم.

حجله‌اي که در نبش کوچه گذاشته بودند، حجله استاد بود. استاد عزيزم، همه وجودم، از اين دنيا رخت بر بسته بود. من برباد رفته، من همه چيز از دست داده، مني که هنوز شروع نکرده به پايان رسيده بودم، افتان و خيزان خود را به درخت کنار کوچه رساندم و در حاليکه به آن تکيه داده بودم، رو در روي حجله، آرام آرام بر زمين نشستم. چشمم در چشم عكس استاد ميخ‌كوب شده بود. گويا هيچ مولكولي در مغزم حركت نمي‌كرد. مثل يك درخت خشك شده بودم و فقط يادم مي‌آيد كه هر چند وقت يكبار، ناخودآگاه آهي مي‌كشيدم و مي‌گفتم "چرا". نمي‌دانم چقدر طول کشيد، اما احساس مي‌کنم زمان زيادي را آنجا بودم. احساس بسيار بدي داشتم.

دستم را به تنه درخت گرفتم و آرام آرام بلند شدم. حرکاتم آنقدر کند شده بود که براي رسيدن به خانه استاد، زمان بسيار زيادي را در راه بودم. چشمانم کاملا خيره، دستانم تکيه بر ديوار و براي هر قدم برداشتن گويا بايد سنگين‌ترين معادلات را حل مي‌کردم. انرژي‌ام به شدت تحليل رفته بود. خلاصه به هر ترتيبي كه بود، به درب منزل استاد رسيدم.

 پارچه‌هاي سياه رنگ، صداي نوار قرآن، چندين نفر سياه پوش که داخل حيات منزل اين طرف و آن طرف مي‌رفتند. داخل نشدم. وقتي اطلاعيه را خواندم ديدم که استاد را ديروز دفن کرده‌اند. ديگر انرژي براي از دست دادن نداشتم. آخر اين فکر بود که من کرده بودم. اي کاش بجاي هفته‌اي يکبار، هرروز به خدمت ايشان مي‌رسيدم. آخر اين انصاف است که استاد از دنيا برود و من حتي در مراسم تدفين هم حضور نداشته باشم.

هر چه كه فكر مي‌كنم مي‌بينم كه آنروز بدترين روز زندگي من بود. فرداي آنروز مراسم سوم بود. و من بايد براي مراسم استاد، خود را آماده مي‌کردم. نتوانستم طاقت بياورم. تا فردا خيلي دير بود و من بايد همين الان بر سر مزار استاد مي‌رفتم. فكر رفتن بر سر مزار استاد و وداع با او اندكي حالم را جا آورده بود. درب منزل استاد را زدم و از بستگان ايشان، محل دقيق مزار استاد را پرسيدم.

از نشستن در كنار مزار، چند ساعتي مي‌گذشت. اي كاش در راه بازگشت از محلات، سرفصل سه ديدگاهي را كه استاد قرار بود بگويد را از او پرسيده بودم. نمي‌دانم، استاد از اين پنج ديدگاهي كه آنها را پايه بحث خود مي‌شمرد، چه نتايجي مي‌خواست بگيرد. فكرم به ناگفته‌هاي بسيار استاد بود و ليست بلند سئوالات خودم و همچنين به حادثه ناگهاني مرگ که چه راحت همه چيز را خراب مي‌كند. شايد مرگ بي‌برنامه‌ترين واقعه مهم زندگي باشد. به هر حال هرچه كه هست، گريزي از آن نيست.

در گوشه مجلس ترحيم در نهايت اندوه و تاسف در غم از دست دادن استاد نشسته بودم و با خود فکر مي‌کردم اي کاش استاد گرانقدر ما، اين همه دانشي را که داشت، مکتوب کرده بود، تا امثال من بتوانند از آنها استفاده کنند. در اين افكار غوطه‌ور بودم كه نکته جالبي توجه مرا به خودش جلب کرد.

 نزديک درب ورودي، آقاي هويدي، با اشاره دست، من را به شخصي که با او در حال صحبت بود، نشان مي‌داد. بعد از چند لحظه ديدم که او به سمت من راه افتاد. نيم نگاهي به ايشان کردم هيچ تصور ذهني از شناخت ايشان نداشتم. نزديکم که رسيد سلام کردم. ايشان جوابم را دادند و کنار من نشستند. بعد از چند لحظه سکوت، اسمم را پرسيد و سپس گفت:" اگر اجازه بدهيد در انتهاي مراسم چند لحظه وقت شما را بگيرم." سرم را به نشانه تاييد تکان دادم و دقيقا تا انتهاي جلسه به اين فکر مي‌کردم که‌ايشان چه کاري مي‌تواند با من داشته باشد.

بالاخره انتظار به سر رسيد و ايشان خود را وکيل استاد معرفي نمودند و مطالبي را بيان کردند که جهت زندگي مرا به ميزان بسيار زيادي تغيير داد. استاد اسم مرا نيز در ليست سهم برندگانِ از ارث، قرار داده بودند و وکيل ايشان از من خواستند که سه روز ديگر در دفتر ايشان حاضر شوم.

وقتي از مسجد بيرون مي‌آمدم، يک حس بسيار عالي سراسر وجودم را فراگرفته بود. بعد از چند روز سردرد و غم و اندوه، صحبت وکيل تاثير بسيار مثبتي در وجودم گذاشته بود. قضيه مالي اين ارث و ميراث برايم اهميتي نداشت. مطلب مهمي که خوشحالم کرده بود، اهميت استاد به من بود. اينكه استاد در زندگي شخصي خودش و در تنهايي‌هايش هم به من فکر کرده بود. اينكه ايشان به حدي من را دوست داشتند كه اسمم را در كنار فرزندان خود قرار داده بودند.
 شب گذشته تصميم گرفته بودم اين تحقيقات را بخاطر استاد ادامه دهم و امروز با صحبتهاي وكيل، عزمم دو صد چندان شد.راس ساعت، جلوي درب دفتر وکالت حاضر شدم. دو دختر و تک پسر استاد هم آنجا بودند. برايشان خيلي جالب بود که حتي يکبار هم مرا نديده‌اند؛ اما براي ارثيه در کنار ايشان نشسته‌ام.

زمانيکه جلسه رسميت يافت، قبل از هر چيز دختر بزرگ استاد از جناب وکيل خواست تا مرا معرفي کند، تا متوجه بشود که سر و کله من از کجا پيدا شده است. وكيل هم که اطلاعاتي در مورد من نداشت، گفت: "يک روز قبل از فوت موكلم، ايشان من را به بيمارستان خواندند و گفتند كه وصيت نامه من را تغيير بده و اين مطالبي را كه مي گويم به آن اضافه كن. من هم طبق اوامر ايشان رفتار كردم و نام اين جوان را در ليست آوردم. بعد از اتمام كارها، موكل من بسيار خوشحال شدند و اظهار داشتند بار بزرگي از دوش ايشان برداشته شده است. من هم خيلي مايلم بدانم قضيه چيست و ايشان چه نسبتي با موكلم دارند، چرا كه در سالهاي سال ارتباط صميمي، حتي نامي از ايشان هم نشنيده بودم."

من هم قصه را از ابتداي آشنايي تا خداحافظي سفر محلات، به طور مفصل برايشان تعريف كردم و از آنجائيكه احساس كرده بودم جو حاكم بر جلسه، خيلي موافق حضور من نيست، گفتم: "اگر شما راضي نباشيد من همين الان جلسه را ترك خواهم كرد." وكيل هم بعد از شنيدن قصه من گفت: "بنشين پسر جان، آن كسي كه بايد راضي باشد اكنون راضي است و همه چيز بر طبق قانون انجام خواهد شد." سپس وصيت‌نامه استاد را با صداي رسايي خواند و به هر كدام از ما يك كپي از وصيت‌نامه داد.

طبق اين وصيت نامه، زمين شهريار به من داده شده بود. اين زمين طبق برآورد وکيل چيزي در حدود 20 درصد از اموال استاد بود. سپس ايشان از من خواستند که براي طي کردن کارهاي اداري انحصار وراثت، همکاري لازم را جهت تهيه يك سري مدارك، با ايشان داشته باشم.
در راه برگشت به خانه تصميم گرفتم که باغ را بفروشم و يک تيم تحقيقاتي جهت شناخت ابليس و موضوع پليدي و شرارت در زندگي انسان تشکيل بدهم.

 موسسه علمي پژوهشي

بالاخره خواسته‌ام به واقعيت پيوست و بهمراه 3 تيم دو نفره، در مراسم چهلمين روز استاد حاضر شديم. اکنون داراي دفتر و تشکيلات مناسبي جهت تحقيقات بوديم. 7 نفر را هم به استخدام کرده بودم، يك منشي و 6 محقق جوان. از چند موسسه و پژوهشگاه هم در خصوص مسائل پژوهشي و کمک‌هاي مالي، قول‌هايي گرفته بودم. گرچه سختي‌هاي زيادي در اين مدت كشيده بودم اما عشق به اين كار، هر روز من را پرتوان‌تر از روز قبل مي‌كرد.

در شروع کار، زماني كه صورت مسئله‌هاي پژوهشي را براي تيم‌ها تشريح مي‌كردم قيافه‌هاي آنان ديدني بود. افشين و بهرام، شما دو نفر تيم شماره يك هستيد. بايد در خصوص محل تولد ابليس و همچنين زمان تولد او تحقيق كنيد. بايد بدانيم او چه مي‌خورد، چه مي‌پوشد چقدر و در چه زمانهايي مي‌خوابد، چگونه ارتباط برقرار مي‌كند و از اين قبيل سئوالها.

مهرداد و نيما، شما دونفر اعضاي تيم شماره دو هستيد. اين تيم تحقيقات خود را پيرامون شيطان‌پرستان و فرقه‌هاي ساتانيسم (Satanism) انجام خواهد داد. بايد ببينيد آنها كيستند؟ مرامشان چيست و چه قوانيني دارند؟ حتي اگر بتوانيد با آنان ارتباط برقرار كنيد، بسيار عالي خواهد شد.

 بيژن و آرش، شما دو نفر اعضاي تيم سه هستيد. شما بايد تحقيقات خود را در خصوص كتب آسماني نظير انجيل، قرآن، تورات، گاتها و ساير كتب ديني متمركز كنيد. بايد ببينيد اين كتب در خصوص ابليس چه گفته‌اند و نظر اديان در خصوص ابليس چيست؟ خودم هم به اين تيم مي‌پيوندم و كمك شما خواهم بود.

چشمان آنها چهار تا شده بود. بعد از جلسه، صداي آنها از آبدارخانه به گوش مي‌رسيد، "نكند سركار هستيم." يكي ديگرشان مي‌گفت: "طرف ديوانه است." البته داخل پرانتز بگويم که انتظار اين جمله را نداشتم اما به آنها حق مي‌دادم. بعد از گذشت چند روز و جلسات متعدد و بسيار جدي، به كارشان پشت گرم شده بودند و تحقيقات خود را بصورت موثرتري ادامه مي‌دادند.

 وقتي وارد مسجد شدم غرور عجيبي داشتم. قبل از مراسم، از بستگان استاد درخواست کرده بودم چند دقيقه به من اجازه دهند تا پشت تريبون قرار بگيرم و ضمن يادي از استاد، گزارش کار موسسه پژوهشي استاد را به‌عنوان يک افتخار، بيان کنم. وقتي پشت تريبون از استاد و موسسه مي‌گفتم، بهترين لحظات عمرم را تجربه مي‌کردم. واقعا عالي بود.

طبق قراري که در ابتداي کار گذاشته بوديم، هرتيم بايد نتايج تحقيقات خود را در جلسات داخلي مطرح کنند. حضور همه اعضاي موسسه در جلسات الزامي بود. با اين روش مي‌توانستيم از همفکري بيشتري جهت رسيدن به اهداف بهره‌گيري کنيم.

براي به رسميت رساندن جلسات و برخورداري از يک شروع قوي، تصميم گرفتم اولين جلسات را تيم سوم که خودم نيز عضو آن بودم شروع کند. از آنجائيكه مطالعاتي در خصوص كتابهاي قرآن، انجيل و تورات داشتم،  قرار شد تحقيقات دين اسلام (اعم از شيعه و سني)، مسيحيت (اعم از كاتوليك، ارتدوكس، پروتستان و مورون) و يهوديت را من انجام دهم و ساير اديان از قبيل زرتشتي، بودايي (اعم از شينتوئي، تائويي و كنفسيوسي)، هندو و . . . را بيژن و آرش انجام دهند.

جلسه اول به بررسي نظريات انجيل اختصاص داده شد. علت آنهم شمار فراوان پيروان اين دين بزرگ در سطح جهان بود. در اين تحقيق تلاش کردم تا ببينم آيا مسيحيان به ابليس اعتقاد دارند يا نه؟ آيا او را به‌عنوان يك موجود قبول دارند يا اينکه او را يكي از خصيصه‌هاي وجودي انسان برمي‌شمرند؟ در انجيل متي سوره چهارم آيه‌هاي 1 تا 14 مطلب جالبي را مشاهده كردم.

1) آنگاه روح خدا عيسي را به بيابان برد تا در آنجا شيطان او را وسوسه و آزمايش كند 2) عيسي در آن زمان براي مدت چهل شبانه روز روزه گرفت. پس در آخر بسيار گرسنه شد. 3) در اين حال شيطان به سراغ او آمد و او را وسوسه كرد و گفت: " اگر اين سنگها را تبديل به نان كني، ثابت خواهي كرد كه فرزند خدا هستي." 4) اما عيسي به او گفت: " نه من چنين نخواهم كرد، زيرا كتاب آسماني مي فرمايد نان نمي‌تواند روح انسان را سير كند، بلكه فقط كلام خداست كه مي‌تواند نياز دروني او را برآورده سازد. " 5) سپس شيطان او را به شهر اورشليم برد و بر روي بام خانه خدا قرار داد. 6) و به او گفت: " خود را از اينجا بيانداز و ثابت كن كه فرزند خدا هستي، چون كتاب آسماني مي‌فرمايد: خدا فرشتگان خود را خواهد فرستاد تا تو را از خطر حفظ كنند

آنها نخواهند گذاشت كه حتي پايت به سنگ بخورد. " 7) عيسي جواب داد: "بلي، ولي همان كتاب نيز مي‌فرمايد كه خداوند را بي‌جهت آزمايش مكن." 8) سپس شيطان او را بر قله بسيار بلندي برد و تمام ممالك جهان، و شكوه و جلال آنها را به او نشان داد 9) و گفت: "اگر زانو بزني و مرا سجده كني، همه اينها را به تو مي‌بخشم. " 10) عيسي به او گفت: " دور شو اي شيطان! كتاب مقدس مي‌فرمايد: فقط خداوند را بپرست و تنها از او اطاعت كن. " 11) آنگاه شيطان دور شد و فرشتگان آمدند و عيسي را خدمت كردند.

در جايي ديگر از انجيل متي، سوره 6 آيات 5 الي 13 نيز مطلبي در خصوص شيطان مشاهده مي‌شود.

7و8) "وقتي دعا مي‌كنيد، مانند كساني كه خداي حقيقي را نمي‌شناسند، وِردهاي بي‌معني تكرار نكنيد. ايشان گمان مي‌كنند كه با تكرار زياد، دعايشان مستجاب مي‌شود. اما شما اين را بياد داشته باشيد كه پدرتان، قبل از اينكه از او چيزي بخواهيد، كاملاً‌ از نيازهاي شما آگاه است." 9) " پس شما اينگونه دعا كنيد: اي پدر ما كه در آسماني، نام مقدس تو گرامي باد.10) ملكوت تو برقرار گردد. خواست تو آن‌چنان كه در زمين مورد اجراست، بر زمين نيز اجرا شود. 11) نان روزانه ما را امروز به ما ارزاني‌دار. 12) خطا هاي ما را بيامرز چنان‌كه ما نيز آنان را كه به ما بدي كرده‌اند، مي‌بخشيم. 13) ما را از وسوسه ها دور نگاه دار و از شيطان حفظ فرما. "

در جاهاي مختلف انجيل، قضيه روح پليد و خارج كردن روح پليد از وجود انسانها و شفا يافتن آنها توسط حضرت مسيح، به وفور ياد شده است.

به‌گونه‌اي كه عده‌اي توانايي حضرت مسيح، در خارج نمودن روح پليد از وجود انسانها را به دليل وجود شيطان در ايشان مي‌شمرند. نمونه اين مطلب در انجيل متي سوره 9 آيات 32 تا 34 به چشم مي‌خورد.

32) وقتي از آنجا خارج مي‌شدند، عيسي با مردي روبرو شد كه بخاطر روح ناپاكي كه در او بود، نمي توانست تكلم كند. 33) پس عيسي آن روح ناپاك را از او اخراج كرد، و زبان او فوراً باز شد. همه مردم غرق حيرت شدند و گفتند: "هرگز چنين چيزي نديده بوديم. " 34) اما روحانيون گفتند: "او به اين دليل مي‌تواند ارواح ناپاك را از وجود مردم بيرون كند كه رئيس ارواح ناپاك يعني شيطان در وجود اوست. "

اما عيسي، همواره شيطان را دشمن انسان مي‌داند و دوري از او را به پيروان خود توصيه مي كند. در انجيل متي سوره 13، آيه هاي 37 الي 39 اين مطلب به چشم مي خورد.

37) عيسي فرمود: ‌بسيار خوب. من همان كسي هستم كه تخم خوب در مزرعه مي‌كارد. 38) مزرعه نيز اين دنياست و تخمهاي خوب آناني هستند كه پيرو ملكوت خداوند مي‌باشند، و علفهاي هرز پيروان شيطانند. 39) دشمني كه علفهاي هرز را لابلاي گندمها كاشت شيطان است. فصل درو آخر زمان است، و درو‌گرها فرشته‌ها مي‌باشند."

چندين مورد ديگر را هم که داراي همين مضمون بودند را براي بچه‌ها خواندم و در ادامه جلسه، ليست کامل مطالب ارائه شده در انجيل‌هاي لوقا، يوحنا، مرقس و ساير کتب عهد جديد را به آنها ارائه دادم و در انتهاي جلس هم به سئوالات مطرح شده پاسخ داده شد و چند بحث کوچک هم درگرفت.

جلسه دوم به بررسي کتاب قرآن تعلق داشت. در اين كتاب، در خصوص شيطان و ابليس به صراحت مطالبي گفته شده است. در همه جاي آن، ابليس به عنوان دشمن سرسخت انسان معرفي شده است و به مراتب از انسانها مي‌خواهد که از او دوري کنند. واضح‌ترين مطلب قرآن در اين زمينه شايد سوره حجر آيه‌هاي 26 الي 43 باشد :

" و همانا انسان را از گل و لاي خشكيده تغيير يافته بيافريديم .  و طايفه جن را پيش از شما از آتش گدازنده خلق كرديم. و آنگاه كه پروردگار به فرشتگان فرمود: "من بشري از ماده گل و لاي كهنه متغير خلق خواهم كرد. پس چون آن عنصر را معتدل بيارايم و در آن از روح خويش بدَمَم همه بر او سجده كنيد. " همه فرشتگان سجده كردند. مگر ابليس، كه از سجده امتناع ورزيد. خدا به شيطان فرمود: "چه شد كه تو با ساجدان به سجده آدم سر فرود نياوردي؟ " شيطان گفت: "من هرگز بشري را كه از گل و لاي كهنه خلقت كرده‌اي سجده نخواهم كرد."

"پس خارج شو از صف ساجدان ، تو رانده درگاه ما شدي . و لعنت ما تا روز جزا بر تو محقق و حتمي گرديد." شيطان گفت: "كه پروردگارا پس مرا تا روز قيامت كه خلق مبعوث مي شوند طول عمر عطا فرما." خدا فرمود: "ترا مهلت خواهد بود. تا به وقت معين و روز معلوم." گفت: "خدايا چنان‌كه مرا گمراه كردي من در زمين همه چيز را در نظر فرزندان آدم جلوه مي دهم و همه آنها را گمراه خواهم كرد. جز بندگان پاك و خالص ترا. خدا فرمود: "همين اخلاص و پاكي سيرت، راه مستقيم به درگاه من است. و هرگز ترا نرسد كه بر بندگان من تسلط يابي، مگر بر مردم نادان و گمراه كه پيرو تو شوند. البته وعده‌گاه جميع آن مردم گمراه آتش دوزخ خواهد بود."

بسياري از اين آيات، به بيان روشهاي گمراهي شيطان مي‌پردازد. به‌عنوان مثال در سوره النساء آيه 117 الي 120 مي‌خوانيم كه:

" مشركان، غير خداي عالم هرچه را خدا بخوانند يا جمادي است و يا شيطاني سركش. خدا آن شيطان را از درگاه رحمت خود دور كرده، زيرا به مجادله با خدا برخاست و گفت: "من از بندگان تو قسمتي را زير بار طاعت خود خواهم كشيد. وسخت گمراه كنم و به آرزوهاي باطل و دور و دراز درافكنم و دستور دهم تا گوش حيوانات ببرند و امر كنم تا خلقت خدا تغيير دهند." اي بندگان بدانيد هركس شيطان را دوست دارد نه خدا را، سخت زيان كرده، زياني كه آشكار است. شيطان بسيار وعده دهد و آرزومند و اميدوار كند ولي وعده او چيزي به‌جز فريب خلق نيست. "
در ادامه ليست آياتي را که مستقيما درباره ابليس، مطالبي را ارائه کرده بودند را ارائه دادم. بلافاصله مهرداد قرآني را آورد و چند تا از آنها را چک کرد و صد البته بحث‌هاي جنجالي هم، يکي از ماحصل‌هاي آن جلسه بود . و من همچون جلسه اول، جواب خيلي از سئوالات را به جلسه بعد موکول کردم.

با سوختن هارد کامپيوترم، متوسل به اطلاعات بک آپ شده در سي‌دي‌هايم شدم و از آنجا که اين اطلاعات، دسته‌بندي مناسبي نداشتند، بايد مجدد روي آنها وقت مي‌گذاشتم و اين کار باعث شد جلسه سوم با تاخير آغاز شود. و آن در حالي بود که جلسه سوم را به تورات اختصاص داده بودم.

"تورات به مجموعه‌اي از چند کتاب که به کتابهاي عهد عتيق معروف مي‌باشند، گفته مي‌شود. اولين آنها کتاب آفرينش است که از پيدايش عالم هستي سخن مي‌گويد، کتاب بعدي خروج است و از خارج شدن بني‌اسرائيل از مصر سخن مي گويد.

کتاب بعدي لاويان مي‌باشد که موسي به هنگام سفر بياباني بني‌اسرائيل نوشته است و به کتاب راهنماي کائنان مشهور مي‌باشد. کتاب بعدي اعداد، کتاب بعد از آن تثنيه و همين‌طور ادامه مي‌يابد تا به آخرين آنها، کتاب ملاکي مي‌رسيم. با کتاب ملاکيِ نبي، عهد عتيق به پايان مي‌رسد و جهان در انتظار آمدن مسيح، چهارصد سال بدون پيامي از انبيا باقي مي‌ماند. پس از اين دوره "چهارصد سال سکوت" يحيي نبي ظاهر مي‌شود و عيسي مسيح را به مردم معرفي مي‌کند.

سراسر تورات را دنبال کلمه ابليس گشتم و هيچ نامي از ابليس در آن نديدم. اين کتاب، به موجوديت ابليس اعتقادي ندارد و در کتاب آفرينش، که بخشي از آن به خلقت انسان و نحوه انتقال او از آسمان به زمين تعلق دارد، مار را گمراه کننده انسان مي‌داند. بخشهايي از اين کتاب که به گفتگوي آدم و مار اشاره کرده است، به اين شرح است:

مار از همه‌ حيواناتي که خداوند به وجود آورد، زيرکتر بود. روزي مار نزد زن آمده، به او گفت: "آيا حقيقت دارد که خدا شما را از خوردن ميوه‌ تمام درختان باغ منع کرده است؟" زن در جواب گفت: "ما اجازه داريم از ميوه همه درختان بخوريم، بجز ميوه درختي که در وسط باغ است. خدا امر فرموده است که از ميوه آن درخت نخوريم و حتي آن را لمس نکنيم وگرنه مي‌ميريم." مار گفت: "مطمئن باش نخواهيد مُرد! بلکه خدا خوب مي‌داند زماني که از ميوه آن درخت بخوريد، چشمان شما باز مي‌شود و مانند خدا مي‌شويد و مي‌توانيد خوب را از بد تشخيص دهيد."

آن درخت در نظر زن، زيبا آمد و با خود انديشيد: "ميوه‌ اين درخت دلپذير، مي‌تواند، خوش‌طعم باشد و به من دانايي ببخشد." پس از ميوه درخت چيد و خورد و به شوهرش هم داد و او نيز خورد. آنگاه چشمان هر دو باز شد و از برهنگي خود آگاه شدند؛

پس با برگهاي درخت انجير پوششي براي خود درست کردند.  عصر همان روز، آدم و زنش ، صداي خداوند را که در باغ راه مي رفت شنيدند و خود را لابلاي درختان پنهان کردند. خداوند آدم را ندا داد: " اي آدم، چرا خود را پنهان مي کني؟" آدم جواب داد: "صداي تو را در باغ شنيدم و ترسيدم، زيرا برهنه بودم؛ پس خود را پنهان کردم." خداوند فرمود: "چه کسي به تو گفت که برهنه‌اي؟ آيا از ميوه آن درختي خوردي که به تو گفته بودم از آن نخوري؟"

آدم جواب داد: " اين زن که يار من ساختي، از آن ميوه به من داد و من هم خوردم." آنگاه خداوند از زن پرسيد:" اين چه کاري بود که کردي؟" زن گفت: "مار مرا فريب داد." پس خداوند به مار فرمود: "به سبب انجام اين کار، از تمام حيوانات وحشي و اهلي زمين ملعونتر خواهي بود. تا زنده‌اي روي شكمت خواهي خزيد و خاک خواهي خورد.

بين تو و زن، و نيز بين نسل تو و نسل زن، خصومت مي‌گذارم . نسلِ زنْ سر تو را خواهد کوبيد و تو پاشنه‌ي وي را خواهي زد." آنگاه خداوند به زن فرمود: :درد زايمان تو را زياد مي کنم و تو با درد فرزندان خواهي زاييد. مشتاق شوهرت خواهي بود و او بر تو تسلط خواهد داشت."  سپس خداوند به آدم فرمود:"چون گفته زنت را پذيرفتي و از ميوه آن درختي خوردي که به تو گفته بودم از آن نخوري، زمين زير لعنت قرار خواهد گرفت و تو تمام ايام عمرت با رنج و زحمت از آن کسب معاش خواهي کرد.  از زمين خار و خاشاک برايت خواهد روييد و گياهان صحرا را خواهي خورد. تا آخر عمر به عرق پيشاني‌ات نان خواهي خورد و سرانجام به همان خاکي باز خواهي گشت که از آن گرفته شدي؛ زيرا تو از خاک سرشته شدي و به خاک هم برخواهي گشت."

اولين سئوالي که پرسيده شد، راه رفتن خداوند در باغ بود و سپس نحوه صحبت مار با حوا و خلاصه بحث بالا گرفت. اين جلسه هم مانند دو جلسه قبل که در خصوص انجيل و قرآن سئوالات متنوعي مطرح شده بود سرشار از جوابهاي نمي دانم من بود. البته قول دادم در مورد آنها تحقيقات کامل انجام دهم .

حال ديگر نوبت ارائه مطالب توسط تيم‌ها بود که اندک اندک بايد مديريت جلسه‌ها را بر عهده مي‌گرفتند. از آنجائيکه سه جلسه قبل در خصوص اديان بود، قرار شد که تيم اديان، يعني بيژن و آرش مسئول جلسه چهارم باشند. بعد از چند روز، بيژن با ارائه آمار و ارقام، جلسه را آغاز کرد.
"ابتداي صحبتم را با مقداري آمار و ارقام شروع مي کنم. اگر بخواهيم گسترش اديان مختلف را از نظر پراکندگي در کشورهاي جهان، مورد مقايسه قرار دهيم، بر طبق آمارهاي منتشره دانشنامهٔ بريتانيکا در سال ۲۰۰۲، مسيحيت با پراکندگي در در ۲۳۸ کشور، دين بهائي با پراکندگي در ۲۱۸ کشور و سپس اسلام با پراکندگي در ۲۰۴ کشور در رتبه‌هاي اول تا سوم از اين نظر قرار گرفته‌اند.

اگر تعداد افرادي که از هر يک از اديان پيروي مي‌کنند را ملاک مقايسه قرار دهيم، مطابق آمارهاي جديدتر (۲۰۰۵)، آيين مسيحيت با گسترش 33 درصدي، بيشترين پيرو را روي کرهٔ خاکي دارد. بعد از آن اسلام با گسترش ۲۱ درصدي، بي‌ديني با گسترش ۱۶ درصدي و آيين هندو با گسترش ۱4 درصدي در ادامه قرار مي‌گيرند.

به اين ترتيب، حدود 1/2 ميليارد نفر در سراسر عالم، پيرو آئين مسيحيت هستند که اين رقم شامل مجموع تمامي زير شاخه‌هاي اين دين، نظير ارتودکس، کاتوليک و غيره مي‌شود، 3/1 ميليارد نفر مسلمان هستند که از اين ميان ۹۴۰ ميليون سني و ۱۲۰ ميليون شيعه هستند.
جمع افراد بي‌دين و ضددين به 1/1 ميليارد نفر مي‌رسد. تعداد پيروان آيين هندو نيز به يک ميليارد نفر مي‌رسد. در اين 3 جدولي که خدمتتان خواهم داد، آمار تفضيلي همه اديان ديده مي‌شود. مثلا در انتهاي جدول سوم، دين دانش‌گرايي يا ساينتولوژي مشاهده مي شود که حدود 500 هزار نفر پيرو دارد.

با در نظر گرفتن اين که نظر اسلام، مسيحيت و يهوديت، در خصوص ابليس بيان شد، تصميم گرفتيم به سراغ دين پرطرفدار هندو برويم. اما آرش پيشنهاد داد که نخستين دين تحقيقي ما زرتشت باشد. عِرق ملي و باستاني من هم نظر آرش را پذيرفت و کتاب گاتها را به دست گرفتيم.

در کتاب گاتها، اهنودگات، هات 31 يسنا، بند 2 اين مطالب را مي‌بينيم" چون وسوسه‌هاي شيطاني نافع از آن است که راه بهتر را آشکارا ديده و برگزينيد، بنابراين خداوند جان و خرد مرا براي رهبري شما برگزيد تا زندگي کردن برابر آئين راستي به هر دو گروه نيکان و بدان را بياموزم. " آرش در ادامه صحبتهاي بيژن گفت: "در آئين زرتشت، سپنتا مينو و انگره مينو دو گوهر همزادي هستند که در برابر هم قرار گرفته‌اند و در عالم انديشه بصورت نيک و بد ظاهر مي‌گردند."

در مقدمه کتاب گاتها به سئوال ما جواب کاملي داده است که آن را برايتان مي‌خوانم:" انگره مينو که بعدها در زمان ساسانيان بصورت اَخرَ مينو و اهرمنو و اهريمن تغيير شکل يافته است نمي‌تواند خالق شر باشد و در برابر اهورامزدا، هستي بخش داناي بزرگ و سرچشمه نيکيها قرار گيرد. اهريمن در نهاد بشر وجود دارد و بستگي به انديشه ويرانگر شيطان‌صفتان و ددمنشان دارد و به هيچ وجه وجود خارجي ندارد.

به عبارت ديگر مي‌توان سپنتامينو و انگره مينو را به فرشته خوبي و اهريمن صفتي تعبير کرد که هردوي در خوي و خصلت و انديشه نهاد انسان قرار دارد و از او جدا نيست. "

در همان کتاب و در اهنودگات ، هات 30 ، بند 4 چنين آمده است که " هنگاميکه آن دو گوهر بهم رسيدند، زندگي و نازندگي پديد آوردند، هواخواهان دروغ و تبه‌کاران، به بدترين وضع رواني دچار و طرفداران راستي و نيكوكاران، از بهترين منش يا راحتي خيال برخوردار خواهند گرديد و اين امر تا پايان هستي ادامه خواهد داشت. "

در اهنودگات، هات 30 ، بند 6 نيز آمده است : " هواخواهان ديو (يا بت‌پرستان) چون در شک و ترديد بودند، فريب خوردند و از آن دو مينو، راه راست را اختيار نکردند. بلکه از پي بدترين منش يا اهريمن و خشم ( که انگيزه بدکاري است ) روانه شدند، تا بدينوسيله زندگي مردم را تباه سازند. "

آنها ارائه مطالب در خصوص بقيه اديان را به دليل ناکافي بودن مطالب گردآوري شده به جلسات بعدي موکول کردند و زمان بيشتري را جهت تکميل تحقيقات خود خواستار شدند.

از گروه دو چندين بار خواسته شده بود كه ماحصل تحقيقات خود، درباره شيطان‌پرستان را ارائه دهند و آنها هميشه زمان جلسه را به چند روز بعد موكول مي‌كردند. بالاخره زمان موعود فرا رسيد و آقا مهرداد، به‌عنوان سرپرست گروه، جلسه را آغاز نمود.

"من ترجيح مي‌دهم قبل از وارد شدن به بحث شيطان‌پرستي، بر يكي از اين فرقه‌ها كه در پرستشگاه لالش، در مركز كردستان عراق فعاليت مي‌كنند، گذري داشته باشم. نام دين اين فرقه از شيطان‌پرستان، دين يزيدي است و قدمت خود را هزاران سال قبل از دين زرتشت مي‌دانند.
پيروان اين فرقه كه ملك طاووس ( ابليس ) را فرشته مقرّب خدا مي‌دانند، معتقدند جهان از چهار عنصرِ آب، خاك، باد و آتش آفريده شده است. سرشت انسان از آب و خاك و سرشت شيطان از آتش مي‌باشد و آتش بر آب و خاك برتري دارد، به اين دليل كه شرط تركيب شدن آب و خاك، آتش است و شيطان كه از اين لحاظ در مقام بالاتري قرار دارد، نمي‌تواند در برابر مقام پايين‌تر از خود سجده كند و اين خواسته خداوند از او در حقيقت ظلمي است كه خداوند به شيطان كرده است و ملك طاووس از اين دستور ايزدي سرمي‌پيچيد و از همان زمان سر بر شورش مي‌گذارد.

شورشي كه تا روز حشر ادامه خواهد داشت و يزيديان آنرا شورشي برحق مي‌دانند. آنان هر ساله در پرستشگاه لالش در مركز كردستان عراق گرد هم مي‌آيند و حج مخصوصي را برگزار مي‌كنند. اين پرستشگاه كه ظاهري بسيار قديمي دارد، به آتشكده‌اي بزرگ مي‌ماند، كه بر فراز تپه‌اي بنا شده است. سر در عمارت اين پرستشگاه، نام "طاووس ملك" به صورت سنگ برجسته بر ديوار نقش بسته است.

دين يزيدي را به‌عنوان يكي از فرقه‌هاي شيطان‌پرستي مثال زدم، اما در كل شيطان‌پرستي را مي توان به دو گونه شيطان‌پرستي قديمي و شيطان‌پرستي نوين تقسيم كرد.

 در زمانهاي قديم، انسانها در برابر هر چيزي که قدرت مقابله با آن را نداشتند تسليم مي‌شدند و سجده مي‌کردند. ستايش و پرستش موجودي فوق طبيعي و دهشتناك كه قدرت فوق‌العاده‌اي دارد، مبدا شيطان‌پرستي قديمي را بوجود آورد.  البته شيطان‌پرستي در زمان پيدايش زبان و خط و زمان مادها، سومريان، بابليان و ... نيز ادامه داشت. شواهد باستان‌شناسي بدست آمده در نواحي آمريکاي لاتين، آمريکاي جنوبي و آفريقاي مرکزي، شيطان‌پرستي را به قرن‌ها قبل از ميلاد مسيح برمي‌گرداند. هنوز مکانهاي كه در آن مراسم قرباني انسان انجام مي‌شد، وجود دارد. بيشتر اين قربانيان زنان و دختران بوده‌اند.

شيطان‌پرستي قديمي اعتقاد دارد که شيطان وجود دارد و قدرت او عظيم‌ترين قدرت بر روي جهان است. آنها قرباني انسان را امري ضروري براي آرامش و احترام به شيطان مي‌دانند و در اين ميان دختر بچه‌ها بهترين قرباني براي شيطان هستند. ريختن خون در اين مراسم نشانه تقدس اين مراسم است. انجام اعمال شهوتراني در اين مراسم، اعمالي است که بايد حتما بدان پرداخته شود. آنها به جهنم اعتقادي نداشتند و مي‌گفتند: جهنم همين دنيايي است که در آن زندگي مي‌کنيم، لذا بدترين گناهان را در مراسم خود انجام مي‌دادند . شيطان‌پرستان قديمي شيطان را موجودي با هويت خارجي مي‌دانند .

زمان مراسم شيطان‌پرستي، در زمانهاي بسيار قديم و قرون اوليهِ آدمي، در چندين زمان انجام مي‌گرفت : اولين زمان هنگام کسوف و خسوف بود. بر اين تصور که شيطان و خداي تاريکي، از انسانها عصباني هستند و منتظر هديه خود مي‌باشند و اگر براي آنها قرباني انجام نمي‌گرفت، خداي تاريکي و شيطان، تمام انسانها را قتل عام مي‌کردند. لذا براي آرامش شيطان، قرباني‌کردن انسان انجام مي‌شد.

 اين مراسم به خصوص در قبايل آمريکاي جنوبي بسيار فراوان ديده شده است. به گونه‌اي که اکتشافات به دست آمده، وجود اين قرباني‌کردن‌ها را تصديق مي‌کند و اتاقهاي مخصوص قرباني‌کردن نيز به شيوه‌اي خاص بنا شده بود و تزئينات خاص خود را داشت. البته قرباني‌کردن انسان در زمانهاي ديگر نيز انجام مي‌شد و اکنون قرباني‌کردن انسان، در يک شب کاملا تاريک انجام مي‌شود.

 قرباني توسط آب مقدس غسل داده مي‌شود و بر روي محراب خوابانده مي‌شود. البته اصولا قرباني‌ها قبل از انجام مراسم بيهوش مي‌شوند. و در کاملترين مراسمِ قرباني‌کردن براي شيطان، قرباني پس از کشته شدن و نوشيدن خون وي، توسط آتش سوزانده مي‌شود. در اين مراسم خواندن اوراد مخصوصي به زباني کاملا بي‌معني و گاها عبري انجام مي‌گيرد.

شيطان‌پرستي نوين از انگلستان و در حدود قرن 16-15 ميلادي بوجود آمد. شيطان‌پرستي جديد بر خلاف شيطان‌پرستي قديمي، اعتقادي به وجود شيطان خارجي ندارد. بلکه شيطان‌پرستي جديد شيطان را در طبيعت و در وجود هر انساني مي‌داند و اين باطن هر کسي است که شيطان در آن وجود دارد و مراسم شيطان‌پرستي جديد مراسمي است براي دعوت از شيطان باطني و حس اهريمني دروني است که با اعمال جنسي آرام و ارضا مي‌شود.

 آنها جسم پرست هستند و اعتقاد دارند هر آنچه که وجود دارد مديون آلت‌تناسلي آدمي است و ديگر اينکه انسان بايد کاملترين لذت جسماني و جنسي را در اين دنيا ببرد . آنها به زندگي پس از مرگ معتقدند، و آن اينکه بعد از مرگ روح کساني که در دنيا لذت جسماني لازم را نبرده‌اند، به اين دنيا برمي‌گردد و لذت جنسي خود را کامل مي‌کند.

 در مراسم شيطان‌پرستي جديد، مخلوطي از اسپرم به همراه ادرار به عنوان آب مقدس بر روي حاضرين پاشيده مي‌شود و البته در شيطان‌پرستي جديد، اعتقادي به قرباني‌کردن انسان و حتي حيوان وجود ندارد.

شيطان‌پرستان داراي يك سري اعتقادات هستند كه در كتاب انجيل شيطاني آمده است و همچنين داراي كليساي شيطان نيز مي‌باشند كه در 30 آوريل 1966 توسط آنتون لاوي تاسيس شد و پس از مرگش، اداره آن به همسرش بلانش بارتون رسيد و در حال حاضر نيز توسط يكي از اعضاي قديمي آن يعني پيتر گيلمور اداره مي‌شود. اين كليسا تنها مكاني‌ است كه بر اساس قوانينش با استفاده از كمكهاي مالي دولتها برقرار نيست و اعضاي آن براي ورود به آن بايد پول بپردازند. در ضمن كودكان نيز تا زماني كه توانايي درك فلسفه آنها را پيدا نكرده‌اند، اجازه ورود به آنجا را ندارند. در ضمن ورود افراد غيرشيطان‌پرست به آنجا بدون ايراد مي‌باشند. در اينجا قسمتي از انجيل شيطان‌پرستان را برايتان مي‌خوانم:

"There is no heaven of glory bright, and no hell where sinners roast. Here and now is our day of torment! Here and now is our day of joy! Here and now is our opportunity! Choose ye this day, this hour, for no redeemer liveth!"
Anthon lavey

" خداي باعظمت و با شکوهي وجود ندارد، و جهنمي که در آن گناهکاران کباب مي‌شوند هم نيست . اينجا و حالا روز شکنجه و سختي ماست ! حالا و اينجا روز خوشي ماست ! اينجا و حالا فرصت ماست ! اين روز، اين ساعت را انتخاب کن که زندگي رهايي بخشي نيست !"
"آنتون لاوي"

برايم خيلي جالب بود. گفتم يك لحظه صبر كن! قبل از آنكه وارد بحث ديگري بشوي، درخصوص انجيل شيطاني توضيحات بيشتري بده. او درجواب گفت: "انجيل شيطاني کتابي است که شيطان‌پرستان از آن براي عبادت و دعاهاي خود و همچنين استفاده در مراسم خود استفاده مي‌کنند. اين كتاب شامل 4 بخش است : كتاب شيطان، كتاب لوسيفر، كتاب بليل و كتاب لويتان که هر کدام شامل مطالب خاص خود مي‌باشند. فصل اول اين کتاب، احکام 9 گانه شيطان‌پرستي است. خوب است نگاهي به اين 9 حکم بيندازيم:

1.   شيطان به جاي رياضت نماينده افراط است.
2. شيطان به جاي اينكه نماياننده توهم‌هاي معنوي باشد نماينده زندگي مادي است. ( همه مسائل و تجارب غيرمادي و معنوي از ديد آنها توهم و دروغ و تظاهر خوانده مي‌شود.)
3. شيطان نشان دهنده عقل پاك است، به جاي خودفريبي متظاهرانه.
4. شيطان نشانه عشق به افرادي است كه لياقتش را دارند. نه هدر دادن آن براي افراد نمك نشناس.
5. شيطان به ما انتقام جويي را به جاي برگرداندن طرف ديگر صورت نشان مي‌دهد.
6. شيطان به ما مسئوليت در برابر مسئول را به جاي مسئوليت در برابر موجودات ترسناک خيالي مي‌آموزد.
 7. شيطان مي‌گويد که انسان حيوان ديگري است، گاه برتر و اکثر مواقع به دليل روح خدايي و پيشرفت ذهني‌اش که از او بدطينت‌ترين حيوان را ساخته است، پست‌تر است.
8. شيطان آنچه را که گناه مي‌نامند را عواملي براي ارضاي نيازهاي فيزيکي، حسي و ذهني مي‌داند.
9. شيطان بهترين دوست کليساست، زيرا آن را سالها مشغول کرده.

قسمتهايي ترجمه شده، از انجيل شيطان‌پرستان، از کتاب The Witches  هم به اين صورت است:

"‌ به نام خداي بزرگ ما ؛ شيطان ؛ به شما فرمان ميدهم که از دنياي سياه بيرون آييد. به نام چهار شهريار سياه جهنم؛ پيش آييد. شيطان؛ جام باده لذت را بردار. اين جام پر از اکسير زندگي است؛ و آنرا با نيروي جادوي سياه انباشته کن. اين نيرو در سراسر عالم کائنات وجود دارد و حامي آن است. آمين  "

"  اي دوست و همدم شب؛ تو از صداي سگ‌ها و ريختن خون شاد مي‌شوي؛ تو در ميان سايه‌هاي قبور مي‌گردي؛ تو تشنه خون هستي و بشر را تهديد مي‌کني. گور گومورو؛ ماه هزار چهره؛ به قربانيان ما با نظر مساعد بنگر. دروازه‌هاي جهنم را بگشا و بيرون بيا "

البته اگر بازهم اطلاعات بيشتري بخواهيد، در آرشيو موجود است و مي‌توانم آنها را به شما ارائه دهم. اكنون اگر اجازه دهيد نكته‌هايي را كه براي اين جلسه يادداشت كرده‌ام را ادامه دهم. چون مي‌ترسم نتوانم آنها را تمام كنم."

من هم با لبخند گفتم: "آنها را براي مطالعه خواهم گرفت. ادامه بدهيد." آقا مهرداد هم نفسي تازه كرد و گفت: "در يك تقسيم بندي ديگر، شيطان‌پرستي به سه دسته تقسيم مي‌شوند:

1-    شيطان‌پرستي فلسفي Philosophical Satanism :

اين شيطان‌پرستي توسط Anton Szandor LaVey همان بوجود آورنده انجيل شيطاني satanic bible و کليساي شيطان ايجاد شده است. (البته کليساي شيطان قرن ها قبل از وي در قرون وسطا نيز وجود داشته است.) مراسم آنها شبيه مراسم جادوگري کراولي مي باشد. در شيطان‌پرستي لاوي، شيطان نيروي مثبت است و اعمال دنيوي در مقامي بالا فرض ميشوند.

2-    شيطان‌پرستي ديني Religious Satanism :

اين نوع شيطان‌پرستي شبيه شيطان‌پرستي آنتون لاوي است. اما با اين تفاوت که در اين نوع، شيطان نوعي جنبه خدايي و متافيزيکي دارد. و اين جنبه برداشته شده از اديان ابراهيمي، افسانه‌ها، آيين‌هاي متفاوت، و يا صرفا ساخته شده ذهن پيروان آن مي باشد. گاه خداي آنها همان فرشته رانده شده درگاه خدا مي باشد که آنها اعتقاد دارند،  طغيان او در برابر خدا کاملا درست بوده است.

 اين گروه بر اساس آيه‌اي از تورات که در آن اشاره شده، خدا به انسان اجازه استفاده از ميوه درخت دانايي را نداد تا چشمانش باز گردد و خوب و بد را ببيند و خود تبديل به خدا شود وي را عامل آگاهي انسانها مي‌دانند و انسان را از پرستش خدايي که مانع آگاهي و پيشرفت انسانهاست برحذر مي‌دارند و انسان را براي شناخت مسير درست کامل مي‌بينند و همچنين خداي مورد پرستش بشر را خدايي ظالم مي‌دانند که چند بار در طول تاريخ ظلمهاي بزرگي به انسانها کرده است.

3-    شيطان‌پرستي گوتيک Gothic Satanism :

اين نوع شيطان‌پرستي همان شيطان‌پرستي است که در عصر سلطه کليسا بوجود آمده بود . گفته مي شود که در اين نوع شيطان‌پرستي کودک خواري، قرباني کردن دختران، بزکشي و تمام کارها و اعمال ضد کليسا را انجام مي‌دادند.

يکي از اعمال انجام شده در مراسم پيوستن عضو جديد به شيطان‌پرستان که البته همچنين عملي در جادوگري نيز وجود دارد پنج بوسه مقدس است . اين پنج بوسه توسط همسر يا خود کشيش به بدن شخص عضو شونده زده مي‌شود که باعث خير و برکت او؛ تقدس او در بين شيطان‌پرستان؛ تشکر از وي به منظور عضو شدن و در نهايت قبول فرد عضو شونده است.

 شخص جديد در وسط پنتاگرام ( چه در جادوگري و چه در شيطان‌پرستي ) زانو مي‌زند. در حاليکه کاملا عريان است. بوسه‌ها بر زانو؛ آلت تناسلي؛ سينه‌ها و لبان شخص جديد زده مي‌شود. قبلا هم گفته شد که در اين دين اعتقاد خاصي و احترام خاصي به اندام تناسلي قائل هستند، زيرا زندگي و جهان را بدون وجود آن پوچ مي‌دانند و آن را تضمين بقاي بشريت مي‌دانند.

 بر اساس يكي از نگرشها، شيطان مفهومي اهريمني است كه با قدرتي مخوف و ويرانگر در برابر اراده پروردگار قد علم مي‌كند و با كمك پيروانش، نسل آدمي را در معرض نابودي قرار مي‌دهد. در آن گروه از آثار سينمايي كه شيطان را از اين منظر به تصوير كشيده‌اند، انسان بره بي‌پناهي است كه به چنگال شيطان اسير شده و هيچ امدادي از جانب پروردگار به او نمي‌رسد. لاجرم آدمي در نبرد نابرابر با شيطان يكه و تنهاست و اميدي هم به امداد الهي ندارد. و اگر دارد سرانجام به نوميدي بدل خواهد شد.

در اين مهلكه، اراده خود او يا انسان‌هاي ديگر تنها سرمايه‌اي است كه مي‌توان به آن اميدوار بود. در سينماي كلاسيك، شيطان بر اساس تقديري ازلي در زماني معين از زندان دوزخي خود رها مي‌شود و براي انتقام گرفتن از نسل بشر معمولاً در كالبد يك انسان حلول مي‌كند. و آن انسان را به انجام اعمال شيطاني وا مي‌دارد. به تدريج پيروان شيطان، گرد ميزبان شيطان صفت جمع مي‌شوند و حلقه شيطان‌پرستان شكل مي‌گيرد. بر اساس اين باور خرافي، شيطان براي انجام شرارت، محتاج كالبد آدمي است و هرگاه انسان ميزبان كشته شود يا اينكه به صورت داوطلبانه خودكشي كند، شيطان كالبد انساني خود را از دست خواهد داد و ناگزير دستش از آزار آدميان كوتاه خواهد شد.

در اين صورت شيطان دوباره به زندان باستاني خود باز مي‌گردد و در انتظار فرصتي ديگر براي نابودي نسل بشر باقي مي‌ماند. در اين فيلم‌ها، شيطان گاهي كودكان معصوم و خردسال را به عنوان ميزبان خود بر مي‌گزيند و زماني جسم سياستمداران يا كشيشان را تسخير مي‌كند. اين باور خرافي و كودكانه تا كنون دستمايه آثار سينمايي متعددي قرار گرفته كه فيلم‌هايي نظير: جن‌گير، طالع نحس پايان روزگار، وكيل مدافع شيطان ، موميايي و ارباب حلقه‌ها از آن جمله‌اند. اين فيلم ها غالبا همراه با خشونت، برهنگي، ياس، نوميدي، جادوگري، اسطوره‌سازي، خون‌آشامي، وحشت و يا ترس هستند، مثلا فيلمشركت هيولاهاو يا داستان شيطان كوچولوتصوير خوب وجذابي از ديوها و شياطين ارائه مي‌دهند.

مطالبي را كه خدمتتان عرض كردم، خلاصه‌اي از تحقيقاتي بود كه تيم ما انجام داده است.

اميدوارم تا اينجا توانسته باشيم به موضوع تحقيق گروه پاسخ مثبتي داده‌ باشيم. البته تحقيقات همچنان ادامه دارد و همه نتايج در آرشيو گروه موجود است. " سئوالات بچه‌ها، با پرسيدن از منابع و مرجع‌هاي گفته‌هاي مهرداد شروع شد و نيما در خصوص سايت‌هاي اينترنتي و وبلاگهاي مرتبط، اطلاعاتي را ارائه داد.

با گذشت حدود 2 ماه و نيم از آغاز فعاليت پژوهشکده، مشکلات زيادي برايم بوجود آمده بود. مهمترين مشکل زمزمه رفتن پرسنل بود. در ابتداي کار، يک قرارداد سه ماهه با آنها بسته بودم و قرار بود بعد از سه ماه فعاليت و شناخت متقابل، به سراغ قراردادهاي بلند مدت برويم. با نزديک شدن به موعد مذکور، مشخص بود که بعضي بچه‌ها قصد ماندن ندارند و حدس زدم بايد کار ديگري پيدا کرده باشند. تصميم گرفتم در اين خصوص با مهرداد صحبتي داشته باشم تا اگر مشکلي وجود دارد و آن مشکل را مي‌توان رفع نمود، تلاشي کرده باشم.

 او را به دفترم خواندم و گفتم: "قضيه چيست؟ گويا دوستان در بيرون کاري پيدا کرده‌اند و زياد تمايلي به ادامه فعاليت ندارند؟" او نيز اندكي سر خود را پايين انداخت و گفت: "راستش را بخواهيد بچه‌ها به آينده اين كار زياد مطمئن نيستند. آنها مي‌خواهند براي زندگي خود يك بناي کاري محكم پايه‌ريزي كنند. شما فكر مي‌كنيد اين پژوهشكده تا چند سال داير باشد؟ بحث ابليس و شيطان چقدر تحقيق مي‌خواهد؟ آنها الان جوان هستند و پرانرژي و موسسات مختلف آنها را جذب خواهند كرد. اما در چند سال ديگر اين اتفاق به راحتي نمي افتد." به او گفتم: "نظر خودت چيست؟ آيا تو هم با آنها هم عقيده هستي و يا بهتر بگويم در بيرون شرکت کاري پيدا کرده‌اي؟" وقتي با سکوت او مواجه شدم به عمق فاجعه پي بردم. چون مهرداد يکي از بهترين پرسنل من بود و حساب ويژه‌اي بر روي او باز کرده بودم. از او خواستم جلسه‌اي فوري تشکيل دهد و به بچه‌ها بگويد خودشان را براي صحبت در اين زمينه آماده کنند.

جلسه‌ مفصلي بود. تا حدود زيادي حق با آنها بود، اما از آنجائيکه مي‌دانستم کارهاي تحقيقاتي به آرامش خاطر نياز دارد و با ذهن مشوّش نمي‌توان بر روي مسائل تحقيقاتي تمرکز نمود، آنها را راحت گذاشتم و گفتم: "در چند روز آينده تمام اطلاعات بدست آمده خود را ارائه دهيد و تا زمانيكه بخواهيد مي‌توانيد در اينجا بمانيد. اما اگر عزم رفتن داريد، برايتان زندگي سرشار از موفقيت آرزو مي‌کنم." بعد رو به بهرام کردم و گفتم: "برنامه تيم شما چيست؟ مطالب خود را بصورت کنفرانس ارائه مي‌دهيد يا بصورت سي دي؟" او نگاهي به افشين کرد و گفت: "اگر موافق باشيد براي فردا صبح جلسه‌اي مشخص کنيم و در آن جلسه مطالب گردآوري شده را ارائه دهيم." به صورت تک تک افراد نگاهي انداختم و وقتي در چهره آنها ممانعتي نديدم، گفتم: "باشد خودتان را براي کنفرانس فردا آماده کنيد."

آخرين جلسه پژوهشکده کوچک ما در شرايطي آغاز شد که همه مي‌دانستيم ديگر گردهمايي محبت‌آميزي به اين صورت نخواهيم داشت. در ابتداي جلسه، افشين از مهرداد اجازه گرفت و جلسه را با جملات نغز و لهجه شيرينش شروع کرد. " من اصلا به فکر نمي کردم که روزي کارم جن‌گيري باشد. آن زمان که شما صورت مساله را بيان کرديد و گفتيد که برويد و در مورد پدر و مادر ابليس تحقيق کنيد، خنده‌ام گرفته بود. هنوز هم باورش سخت است. وقتي دوستانم از من مي‌پرسند که کار شما در مرکز تحقيقات چيست، نمي‌دانستم چه بگويم، به آنها مي‌گويم که ما تعهد داريم شرح کارمان را جايي بيان نکنيم. اما همين قدر بدانيد که  ما بر روي مسائل بسيار پيچيده اي تحقيق مي کنيم؛ بگذريم." با اين جمله همه بچه‌ها زدند زير خنده.

"وقتي در مسائل تاريخي يک هزار سال پيش، تحريف و چندگانگي بيداد مي‌کند، آدم در برابر صحت مسائل تاريخي چندين هزار سال قبل از آن واقعاً دچار ترديد مي‌شود. جالب است که در بعضي مدارک، شرح وقايعِ قبل از خلقت، آنقدر دقيق بيان شده است که حيرت آدم را برمي‌انگيزد. بعنوان مثال در يکي از مدارک آمده بود که هزار سال قبل از خلقت انسان، ابليس در برابر خاک سرشته شده او ايستاد و در ذهن خود اينگونه فکر کرد که ... ! حتي اينکه در آن زمان از ذهن ابليس چه گذشته است را بيان مي‌کنند. به هر حال ما وظيفه خود را انجام داديم و طبق اوامر شما اطلاعات را جمع‌آوري کرديم.

مارج و مارجه اولين مخلوقات جنّيان بودند. آن دو با هم ازدواج مي‌کنند و فرزندي به نام جان از آنها متولد مي‌شود. از جان نيز فرزندان زيادي متولد مي‌شوند که ابليس يکي از آنها است. ابليس در جواني خداوند را زياد عبادت مي‌کرده است. زمانيکه او به سن بلوغ مي‌رسد با دخترروحا به ناملهبا ازدواج مي‌کند. او نيز از لهبا صاحب فرزندان زيادي مي‌شود. يكي از دختران ابليس لبيني است. به همين جهت به او ابولبيني هم مي‌گفتند.

 فرزندان طايفه جنيان زياد مي‌شوند. خداوند در آن زمان خلقت ديگري به نام نسناس داشته است. وقتي طايفه نسناس با طايفه جنيان به اختلاف مي‌افتند و خون و خونريزي زياد مي‌شود؛ خداوند به وسيله فرشتگان همه دو طايفه را هلاک مي‌کند. زمانيکه فرشتگان به ابليس مي‌رسند تا او را هلاک کنند، او مي‌گويد که من از عابدان خداوند هستم. فرشتگان از خداوند تعيين تکليف مي‌کنند و به دستور خداوند او را به آسمان مي‌برند.

 او در آنجا بسيار عبادت مي‌کند و مرتبه آن را پيدا مي‌کند تا به آسمان دوم برود. عبادتهاي وافر او پلکان رشد و ترقي او را فراهم مي‌کند و او به آسمان سوم، چهارم و در نهايت به آسمان هفتم اوج پيدا مي‌کند. او در ميان ملائک آنقدر عبادت مي‌کند تا اينکه سرور و رئيس همه ملائک مي‌شود و طاووس ملائک نام مي‌گيرد. از ديگر القاب او عزازيل به معناي عزيز شده بود چون در ميان ملائكه عزيز و با احترام و در عبادت خدا كوشا و سخت مقاوم بود. بر منبري مي‌نشست و ملائک در برابر او با احترام مي‌ايستادند.

اوضاع به همين‌گونه بود تا خداوند گفت که مي‌خواهد خليفه‌اي براي زمين خلق کند. به فرشته خود عزرائيل مي‌گويد به زمين برود و مقداري از خاک زمين را بياورد. او نيز اينکار را انجام مي‌دهد. آن خاک را با آب خالص و شور و تلخ و بي‌مزه مخلوط مي‌کنند و بعد از مدتي پيکر خاکي آدم را قالب مي‌زنند. ابليس که شاهد اين قضايا بوده است، روزي در برابر پيکر آدم مي‌ايستد و مي‌گويد اين موجود ضعيفي است که از گل چسبنده بوجود آمده است.

اين پيکر سالها به همان حالت بود تا اينکه خداوند از روح خود در او دميد و به ملائک گفت که به او سجده کنيد و قصه نافرماني ابليس در آن زمان به وقوع مي‌پيوندد و در نتيجه خداوند او را از درگاه خود اخراج مي‌کند. ابليس به خداوند مي‌گويد پس اينهمه عبادت من به درگاه تو چه مي‌شود؟ خداوند مي‌گويد اگر خواسته‌اي داري بگو؟ ابليس مي‌گويد مرا تا روز قيامت طول عمر بده و خداوند نيز اجابت مي‌کند.
البته بين مدارک و مستندات گفته‌هاي بالا، فرق زيادي است، اما موضوع همه آنها حول و حوش همين قصه‌اي مي باشد که خدمتتان عرض کردم."

افشين صحبتهاي مهرداد را ادامه داد و گفت: " البته بين بعضي وقايع چندين هزار سال! فرق است. مثلاً در جايي گفته مي‌شود ابليس مدت شش هزار سال خدا را پرستش کرد که فقط چهار هزار سال آن دو رکعت نماز بود و در جايي ديگر گفته مي‌شود ابليس در آسمان، طي هفت هزار سال، خدا را با دو رکعت نماز عبادت کرد. يک تفاوت سه هزار ساله! البته در اينکه زمان بيان شده به مقياس زمان اين دنيا مي‌باشد يا مقياس زمان آن دنيا، شک و شبهه وجود دارد و مي‌گويند احتمال دارد زمان گفته شده به مقياس زمان آن دنيا باشد. در صورتيکه سال گفته شده در مقياس آن دنيا باشد و از آنجائيکه گفته‌اند هر روز در سال آن دنيا معادل پنجاه هزار سال اين دنيا مي باشد با يک ضرب ساده به عدد صد و نه ميليارد و پانصد ميليون سال اين دنيا مي‌رسيم.

دو رکعت نماز که خواندن آن شش هزار سال طول کشيده است براي باور ما خيلي سخت است. اما وقتي زمان صد ميليارد سال براي خواندن دو رکعت نماز پيش کشيده مي‌شود، با همان شش هزار سال کنار مي‌آييم. چون من هنوز نتوانسته‌ام تصور کنم که صد ميليارد سال، چه قدر است.

در جايي ديگر گفته مي شود که وقتي خداوند گل آدم را سرشت، چهل سال بعد از روح خود در آن دميد؛ اما در جايي ديگر گفته مي‌شود که هزار سال بعد، روح به درون آن پيکر دميده مي‌شود. در اينجا نيز نهصد و شصت سال تفاوت ديده مي‌شود. اين نهصد و شصت سال، زماني بهتر درک مي‌شود که بدانيم تاريخ بعضي از کشورهاي روي کره زمين کمتر از 900 سال است.
نکته جالبتر که در اين مدارک ديده مي‌شود، اين است که اين کتابها بر مطالب تاريخي گذشته اکتفا نکرده‌اند و به پيشگويي از آينده هم پرداخته‌اند.

 آنها مي‌گويند که ابليس کشته خواهد شد. قاتل او و محل قتل او را هم ذکر کرده‌اند. در مورد زمان قتل او هم نشانه‌هايي داده‌اند و چگونگي قتل او را هم ذکر کرده اند. به هر حال مطالب بسيار زياد است و همه آنها را خدمتتان عرضه خواهم کرد. اگر سئوالي داريد، بپرسيد تا جواب دهم."

گفتم: "خسته نباشيد. قشنگ بود. بعد از جلسه مطالب جمع آوري شده شما را خواهم گرفت و مطالعه خواهم کرد. اما شما هنوز به چند سئوال جواب نداده‌ايد؛ قرار شد بدانيم او چه مي‌خورد؟ چه مي‌پوشد؟ خانه‌اش در کجاست؟ و از اين قبيل سئوالات که احتياجات او را مشخص مي‌نمايد.  

مهرداد در حالي که کاغذهاي جلوي خود را جابجا مي‌کرد و گويا دنبال مطلبي مي‌گشت، گفت: "ما که خودِ ابليس را نديده‌ايم، تا وضع زندگي او را از نزديک ببينيم و يا از او بپرسيم که چگونه زندگي مي‌کند، اما اگر اجازه بدهيد عين مطلب يکي از کتابها را برايتان نقل کنم." گفتم:"بفرماييد"

ادامه داد: "بعد از آن كه شيطان، رانده درگاه الهي شد و او را به روي زمين فرستادند. عرض كرد: پروردگارا، مرا به سوي زمين فرستادي، از درگاه خود راندي و از نعمت‌هاي بهشت محروم نمودي. من در دنيا احتياجاتي دارم كه بتوانم زندگي كنم. آنها را براي ادامه زندگي، برايم آماده و مهيا نما كه در مضيقه نباشم. خطاب شد: حاجات تو چيست؟ عرض كرد: خدايا! من محتاج خانه و منزلم، به من خانه‌اي عنايت فرما. خطاب شد: خانه تو را حمام‌ها قرار دادم .

عرض كرد: خدايا! من غذا مي‌خواهم. غذاي من از كجا تامين شود؟ خطاب شد: غذاي تو را در سفره‌اي قرار دادم كه بر سر آن نام خدا گفته نشود.

عرض كرد: الها! من احتياج به آب و آشاميدني دارم، آن را من از كجا به دست آورم؟ خطاب شد: نوشيدني هاي تو شراب و هر چيز مست‌كننده است.

وقتي افشين با تعجب بقيه روبرو شد گفت: " اينکه چيزي نيست. مطالب عجيب و غريب‌تر هم راجع به ابليس بيان کرده‌اند؛ مثلاً در اين مدارک مطالبي در مورد کابينه شيطان ارائه شده است. مي‌گويند كابينه او مركب از بيست نفر است و كارهاي خود را با كمك آنها انجام مي‌دهد. براي هر كاري وزيري تعيين كرده است و به انحراف كشيدن مردم را به وزيرانش سپرده است . افراد كابينه‌اش از فرزندان خود او هستند. در هر صبح و شام، تخت خود را مي‌گذارد و بر آن مي‌نشيند، افراد كابينه دورش جمع مي‌شوند، او هم دستورهاي لازم را به آنها مي‌دهد، و هر كس در پي ماموريت خود مي‌رود. اسامي كابينه او از اين قرار است : ولها يا ولهان ؛ هفاف ؛  زلنبور (ياركتبور)؛ ثبر؛  ابيض ؛  اعور و ...

 البته در آن مدارک ذکر نگرديده است که مبناي صبح ابليس کدام شهر است. و اين ممکن است بيانگر تناقض در مطالب گفته شده باشد. به خاطر گردش زمين، هر ثانيه، صبح يک ناحيه از زمين است. اگر او شهري را بعنوان مبدا انتخاب کند و با صبح آن شهر بر تخت خود بنشيند، پس مطلب گفته شده براي آن شهر صادق است و براي براي بقيه اهل زمين صادق نيست؛ اما اگر ابليس بخواهد همه آدمها را گمراه کند و با همه شهرها کار داشته باشد، طبق مطلب فوق، بايد دائماً بر تخت نشسته باشد و وزيرانش در اطرافش باشند. چون هر ثانيه صبح يک ناحيه از زمين است و او در صبح آن ناحيه بايد بر تخت نشسته باشد."

با تمام شدن صحبت‌اش به او گفتم: " اجازه بده تا استدلال‌ها در زمان خودش انجام گيرد. فعلاً ما بايد مطالب را جمع‌آوري مي‌کرديم که شما زحمت اينکار را کشيده‌ايد. از شما تشکر مي‌کنم و همچنين جا دارد از دو تيم ديگر هم به خاطر زحماتشان تشکر کنم چون حسي به من مي‌گويد که اين آخرين جلسه‌اي است که همه دور هم جمع هستيم."

همين طور هم بود. در کمتر از سه روز، چهار نفر از اعضاي گروه استفاي خود را ارائه دادند. با ارائه هر استعفا دلتنگي عجيبي به سراغم مي‌آمد. مي‌دانستم که مهرداد هم به زودي استعفاي خود را ارائه خواهد داد. به نيما هم گفتم که تا زمانيکه کار پيدا نکرده است در کنار من باشد.

 با مقداري فكر كردن فهميدم که اين راه موفقيت آميز نخواهد بود و استخدام پرسنل جديد مشکلي را حل نمي‌کند. به همين دليل تصميم گرفتم سبک تحقيق را عوض کنم. وقتي نوشته‌هايم را مرور مي‌کردم ياد صحبت‌هاي آقاي ويليام افتادم كه گفته بود: "به سرزمين‌هاي ديگر سفر كن و نظر آنها را بپرس. در يك گوشه دنيا ننشين و براي بشريت تصميم بگير. "

اين جمله جرقه‌اي در ذهنم زد و باعث شد تا تصميم بگيرم سفري به چند کشور داشته باشم و با فرهنگ‌ها و نژادهاي متفاوت، آشنا شوم و با آدمهاي مختلف در خصوص ابليس تبادل نظر کنم. وقتي به اطراف خودم نگاه کردم ديدم مي‌توانم سفري به دور دنيا داشته باشم. بعد از مقداري بررسي، اين کار را جالب، هيجان‌انگيز و بسيار مفيد ديدم و برنامه‌ريزي براي اين سفر بياد ماندني را آغاز کردم.

کار سختي بود. تصميم گرفتم سفر خود را از سمت غرب و کشور ترکيه شروع کنم. کشوري با قدمت تاريخي که نژاد اکثر آنها ترک مي‌باشد. تحقيقات خود را در سه شهر ترابوزان، سامسون و آنکارا انجام دهم و از آنجا راهي کشور بلغارستان شوم. يک روز در صوفيا و در کنار بلغارها خواهم ماند و نظريه ارتدکس‌ها و جامعه بدون دين را جويا خواهم شد. از آنجا راهي يونان مي‌شوم. در شهر سالونيک ميهمان يوناني تبارها خواهم شد و بعد عزم کشور ايتاليا را خواهم کرد. اين قسمت از سفر بايد خيلي جذاب باشد. يک سفر دريايي از بندر تارانتو به ناپل ايتاليا.

 از آنجا به رم، فلورانس و تورينو مي‌روم. و نظر کاتوليک‌هاي ايتاليا را در مورد ابليس جويا مي‌شوم. سپس به برن سوئيس قدم مي‌گذارم و از آنجا به ژنو مي‌روم. ليون فرانسه مقصد بعدي من خواهد بود. از آنجا به مارسي مي‌روم و وارد آندورا اسپانيا مي‌شوم. سپس مادريد و تنگه جبل الطارق و از آنجا وارد طنجه مغرب مي‌شوم . از مغرب به الجزاير و بعد به مالي و گينه و از شهر كوناكري گينه به سالوادور برزيل مي‌روم. از برزيليا به لاپاز بوليوي مي‌روم . از آنجا به ليما پرو و بعد گيتو اكوادور و سپس به بوگوتا كلمبيا مي‌روم و از طريق كاراكاس ونزوئلا به نيويورك قدم خواهم گذاشت. فيلادلفيا، واشينگتون، نيواورلئان، هوستون را پشت سر مي‌گذارم و وارد شهر مونتري مكزيك مي‌شوم.

 از تورئون و چي‌واوا مي‌گذرم و به لس آنجلس مي‌روم. از آنجا با يك پرواز از فراز اقيانوس كبير وارد يوكوهاما ژاپن مي‌شوم. سپس به توكيو مي‌روم و بعد از گذر از اوزاكا و هيروشيما، وارد پوسان كره جنوبي مي‌شوم. از آنجا به سئول و از سئول به پيونگ يانگ كره شمالي مي‌روم. بعد از يك سفر دريايي وارد شهر تين‌تسين چين مي‌شوم. بلافاصله به پكن مي‌روم و با گذر از شهرهاي سيان و چنگتو وارد شهر پويائو ميانمار مي‌شوم.

از ميانمار به همين شهر مرزي بسنده مي‌كنم و از طريق شهر ساديا وارد هندوستان مي‌شوم. البته در ادامه به داكاي بنگلادش هم سري خواهم زد و بعد به كلكته مي‌روم. كانپور مقصد بعدي من خواهد بود و از آنجا به دهلي‌نو مي‌روم. سپس به لاهور پاكستان و بعد به اسلام آباد و از آنجا به كابل افغانستان مي‌روم. قندهار آخرين شهر برون مرزي من خواهد بود و از طريق زاهدان وارد ايران مي‌شوم.

براي اين سفر محاسبات دقيقي لازم بود تا در بين راه، کمبودي نداشته باشم. حدود يک ماه طول کشيد تا بتوانم تمام جزئيات سفر را در بياورم و نقشه شهرها، انجمن‌هاي مربوطه و شخصيت‌هاي برجسته‌اي که مي‌توانستم با آنها ديدار داشته باشم را ليست نمايم. در اين زمينه با چند نفر از توريستهاي حرفه‌اي هم مشورت کردم و مساعدتهاي بسيار خوبي هم از وزارت خارجه گرفتم. بالاخره اواسط بهار رسيد و من سفر خود را آغاز کردم. سوار بر اتوبوس شدم و از تهران به سمت تبريز راه افتادم.

 در صندلي کناري من، جواني خوش‌برخورد نشسته بود. بعد از گذشت نيم ساعت از حرکت اتوبوس، کم‌کم پاي صحبت باز شد بعد از حدود يک ساعت، حسابي با هم آشنا شده بوديم. کم‌کم قصه ابليس و علت سفر به دور دنيا را برايش تعريف کردم. سئوال و جوابهاي رد و بدل شده، باعث شد که خودم را وسط بحث ببينم. به همين دليل تصميم گرفتم حکايت ابليس را از ابتداي آن تعريف کنم.

او که دانشجوي زمين‌شناسي دانشگاه تبريز بود، بعد از تمام شدن صحبتهايم گفت: " اگر اجازه بدهيد چند سئوال کوچک از شما بپرسم." گفتم:" بپرس که گفتن اين همه مطالب فقط بخاطر ايجاد همين چند سئوالي است که در ذهن شما بوجود آمده است."

 گفت: "سئوال اول من در درباره مطلب اشتباهي است که در ابتداي صحبت به آن اشاره کرديد و آن متافيزيک و بطور واضح‌تر قضيه خواب است. شما از خواب ديدن نتيجه گرفتيد که دنياي ديگري وجود دارد و در آن دنيا هم موجوداتي هستند و آن موجودات گرچه ديده نمي‌شوند ولي بوسيله ارتباط متافيزيکي مشترک، انسان را وسوسه مي‌کنند و به گمراهي او مي‌پردازند. اما به نظر من، شما در حال اشتباه هستيد و پايه و بنيان استدلال خود را اشتباه بنا کرده‌ايد. بعنوان مثال شما گفتيد که در خواب، ماديات انسان مثل بدن غير فعال و متافيزيک انسان مثل روح، فعال است درست مي گويم؟" گفتم: "بله"

 ادامه داد : " حال فرض کنيم که من در خواب و درحال صحبت با يک نفر ديگر هستم. طبق فرضيه شما بُعد متافيزيکي من با بُعد متافيزيکي آن شخص در حال ارتباط و صحبت است؛

 از آنجا که بُعد فيزيکي من در رختخواب است، پس بايد بُعد فيزيکي شخص مقابل من هم در رختخواب باشد. اما مي دانيم که اين فرضيه هميشه درست نيست. ممکن است طرف مقابل در خواب نباشد و يا در حال کار و کوشش باشد.

 اجازه بدهيد يک مثال واضح‌تر بزنم، آيا تا به حال شده به کسي بگوييد که ديشب خواب شما را ديدم. شما داشتيد در پارک قدم مي‌زديد. او هم بگويد بله من هم ديشب در خواب، شما را ديدم و در مورد فلان مساله باهم صحبت کرديم! من که تا به حال چنين چيزي نشنيده‌ام. طبق همان آمارهايي که شما در صحبتهايتان گفتيد، انسانها در هر 24 ساعت حداقل 6 ميليارد خواب مي‌بينند و هر شخصي در خواب خود، با انسانهاي زيادي ارتباط برقرار مي‌کند. پس چرا اين همه ارتباطات غير‌مادي در زندگي روزمره ما نمود خاصي ندارد؟

 مي‌خواهم از يک زاويه ديگر هم به اين مساله نگاه کنم؛ هيچ دقت کرده‌ايد وقتي درخواب اضطراب داريم، بدن ما در رختخواب دائماً در حال تغيير و جابجا شدن است. در کابوس‌ها هزيان مي‌گوييم، عرق برپيشاني‌امان جاري مي‌شود و حتي با خوابهاي سکس، محتلم مي‌شويم. پس بين آن دنياي غيرمادي که شما مي‌گوييد با اين دنياي مادي ارتباط تنگاتنگي برقرار است.

 بياييد يک آزمايش کوچک بکنيم. از شما مي خواهم چشم خود را ببنديد و تصور کنيد که در آشپزخانه منزل هستيد و مي‌خواهيد براي خود يک عدد چاي بريزيد، لطفاً چند لحظه تمرکز کنيد و اين کار را انجام دهيد" من هم اينکار را کردم. بعد از چند لحظه گفت : " آيا موفق شديد؟"

گفتم :" منظورتان چيست؟ اينکه کاري ندارد ". او ادامه داد " شما روي صندلي اتوبوسي که به سمت تبريز مي‌رود نشسته‌ايد و در يک تصور ذهني، به منزل خود رفتيد و يک عدد چاي ريختيد. قوري و سماور و استکان و همه وسايل را ديديد؛ درست است؟" گفتم:"بله"

 گفت:" آيا فکر نمي‌کنيد که خواب و رويا هم از جنس همين تصورات ذهني باشد؟ شما در رختخواب هستيد و ذهن شما در حال خلق يک سري تصورات ذهني بنام خواب است. متناسب با ذهنيت‌هاي روزانه، برخوردها، تنش‌ها، آرزوها و غيره، يک سري تصورات ذهني خلق مي‌شود. و همه اين اتفاقات در رختخواب مي‌افتد و چون احتمال يکي بودن تصور شما با تصور شخص ديگر با همان وقايع و کيفيت‌هاي بوقوع پيوسته، تقريبا محال است، نمي‌توان دو نفر را پيدا کرد که در يک شب و در حالت خواب، باهم در پارک قدم بزنند و در مورد يک مساله صحبت کنند. به همين دليل بُعد غير‌مادي و محيط غير‌مادي و موجودات غير‌مادي که شما مي‌گوييد، يک فرضيه غلط بيش نيست و در نتيجه آن موجود غير‌مادي وسوسه‌گر که ما را به سمت گناه مي‌کشاند هم زائيده تصورات و تخيلات انسانهايي چون شماست.

و اما سئوال دوم من اين است که گفتيد در کتاب آسماني قرآن بر وجود ابليس تاکيد شده است و او را از جنس آتش برشمرده است. مي‌خواهم بدانم که جنس آتش از چيست؟ اصلا از ماهيت آتش چقدر اطلاعات داريد؟ به قول قرآن انسان از جنس خاك است و وضع خاك مشخص است. ابليس كه از جنس آتش است، وضعيت آتش چگونه است؟ جامد است، مايع است و يا از جنس گاز؟ بر روي شمع شعله‌اي ديده مي‌شود که حجم دارد اما اين حجم، وزني ندارد! اگر اين آتش ماده است، وزنش چه ميزان است و اگر ماده نيست پس اين که ديده مي‌شود چيست؟

مي‌توان انسان را يک جوري به خاک ربط داد. مثلاً بدن انسان از گوشت و استخوان است و در غذاي مصرفي انسان، گوشت و لبنيات ديده مي‌شود. منشا گوشت و لبنيات حيوانات هستند و غذاي اين حيوانات هم گياه مي باشد. منشا گياهان هم از خاک است. وقتي گوشت و استخوان را آناليز مي‌کنيم مي‌بينيم که در آن درصدي از فسفر، منيزيم، پتاسيم، آهن و ... وجود دارد که همگي به نوعي به خاک برمي‌گردند. اما قضيه ابليس و آتش چگونه است؟ بدن ابليس چگونه جنسيتي دارد که بخواهيم منشا آن را از آتش بدانيم؟

و سئوال سوم من اين است که شما گفتيد ابليس بر تاثيرگذارترين آدمها نمايان مي‌شود و انسانهايي را که جنايت بزرگي را مرتکب شده‌اند را مثال زديد. و گفتيد ابليس همنشين آنان بوده است؛ در حال حاضر شما براي ابليس، بايد يکي از تاثيرگذارترين آدمها باشيد. چون زندگي خود را صرف اين کرده‌ايد تا او را به بشريت نشان دهيد و به قولي دست او را رو کنيد؛ حيله‌هاي او را افشا کنيد و چهره محو شده او که قطعا براي رسيدن به آن خيلي زحمت کشيده است را هويدا کنيد. پس او بايد تا کنون سري به شما زده باشد و جلوي شما را گرفته باشد. براي اينکه نقشه‌هايش برملا نشود. آيا شما او را ديده‌ايد؟"

جالب بود. فکر نمي کردم که او با اين دقت و با اين سرعت حرفهايم را تجزيه و تحليل کند. او به راحتي داشت من را ضربه فني مي‌کرد. چهره او در زمان پرسيدن سئوالاتش نشان مي‌داد که نگاه او به صحبتهاي من خيلي جدي است. من هم تصميم گرفتم جديت بحث را خراب نکنم. بهمين دليل مثل خود او خيلي قاطع و محکم، به پاسخ‌گويي سئوالاتش پرداختم.

" در سئوال اول، قضيه خواب را به چالش کشيدي. در جواب اين سئوال بايد بگويم که خواب و خواب ديدن و دنياي غير‌مادي را که توصيف‌هايي از آن را براي شما برشمردم، از کشفيات من نيست تا بخواهم از آنها دفاع کنم. مساله خواب قدمتي به اندازه تاريخ بشريت دارد. قصه‌هاي فراواني از خواب شاهان و فرمانروايان و تاثير خواب آنان در جهت‌دهي مسير تاريخ در اسناد و کتب تاريخي موجود مي‌باشد.

 در حال حاضر هم متافيزيک، بعنوان يک علم و بصورت کاملا روشن، در مجامع علمي عرض اندام مي‌کند. من هم در چند ماه گذشته اسناد و مدارکي را در آرشيو مطالبم جمع‌آوري کرده‌ام که آنها خواب را نه يک واقعيت، بلکه يک علم بر‌مي‌شمرند. در صورتي که بخواهيد مي‌توانم آنها را به شما ارائه دهم. به شما هم توصيه مي‌کنم که در اين زمينه اطلاعات خود را زياد کنيد. صحبتهاي شما و مثالهايتان نشان مي‌دهد که تحقيقات شما در اين علوم کم مي‌باشد. نمي‌دانيد که در اين رشته چه مباحث قشنگي وجود دارد. دريچه‌هايي که در آن عظمت خلقت به تصوير کشيده شده است. مطالبي که ديدگاه زندگي را تغيير مي‌دهد.

 يک قدم جلو بگذاريد، آنوقت خواهيد ديد که تصور اينکه خواب يک تصور ساده ذهني است چگونه فرضيه اي است. آنوقت خودتان به جواب خودتان خواهيد رسيد. متا فيزيک يک ارتباط بسيار پيچيده است که به سادگي، ناداني آدمها را در برابر شناخت وجودي، به تصوير مي‌کشد. به هر حال توصيه من به شما اين است که در اين زمينه اطلاعات خود را افزايش دهيد. من هم در خدمت شما هستم و در اين خصوص کمترين کوتاهي نخواهم کرد.

سئوال دوم شما درباره آتش بود. درست مي‌گوييد؛ آتشي که بر سر شمع ديده مي‌شود از جنس ماده نيست تا جرم داشته باشد. بلکه از جنس فوتون مي‌باشد و در کل ماهيت انرژي دارد. و اثرگذاري آن بصورت روشنايي و گرما است. علوم شيمي به ماهيت آتش بطور کامل جواب داده است و من وارد آن نمي‌شوم. اينکه الکترون از يک سطح تراز انرژي به سطح ديگر مي‌رود و مطالبي که بيان آنها وقت و حوصله مي‌خواهد.

 همانطور که گفتيد قرآن ماهيت ابليس را از آتش مي‌داند. من هم درباره ماهيت ابليس و اين سئوالي که مطرح کرديد، خيلي فکر کرده‌ام. مطلبي که در اين رابطه ذهن من را به ميزان بسيار زيادي به خود مشغول کرد، تبديل شدن ماده و انرژي به يکديگر و رابطه بين آنها بود. ماده مي‌تواند به انرژي تبديل شود و انرژي مي‌تواند به ماده تبديل شود. رابطه‌هاي پيچيده علوم فيزيک انيشتني که آنها هم در جاي خودش جالب و خواندني هستند.

بدن انسان يک جسم مادي است و عناصر تشکيل دهنده آن از خاک منشا مي‌گيرد و در نهايت به خاک برمي‌گردد. ماهيتي با ترکيبات پتاسيم، کلسيم، آهن و ... . شايد به همين دليل است که خداوند خلقت انسان را از خاک برمي‌شمرد. ذره ذره بدن انسان از عناصري است که همه آنها را مي‌توان در خاک پيدا کرد. به هر حال آنچه که در اينجا مهم جلوه مي‌کند، اين است که ترکيب مادي بدن انسان به تنهايي ارزش ندارد. اين بدن زماني داراي ارزش است که زنده باشد. و زنده بودن آن به روحي برمي‌گردد که بر آن محاط شده است. به محض اينکه روح از اين جسم مادي خارج شود؛ مي‌ميرد و بي‌ارزش مي‌شود و حتي بدتر اينکه فاسد مي‌شود و متعفن مي‌گردد و در نتيجه بايد به سرعت آنرا زير خاک مدفون کرد.

آنچه ماندگار است، يادها و خاطره ها، خوبيها و بديها و ذهنيت‌هايي است که همگي غيرمادي مي‌باشند. البته داخل پرانتز بگويم که ماديات انسان نيز در جايگاه خود داراي ارزش والايي هستند بعنوان مثال، يک عدد کليه مي‌تواند جان يک انسان را نجات دهد، بحث من روح و جان مي‌باشد که در اهميت بالاتر است. پس قسمت مادي انسان نسبت به قسمت روحاني آن ارزش چنداني ندارد و آنچه که در انسان داراي ارزش است، احساس و تفکر، انديشيدن و محبت و در کل بعد روحاني او است.

نکته مجهول فکر من در اينجاست که آيا اين روحي که بر ماده احاطه مي‌يابد و به آن ارزش مي‌دهد، مي‌تواند بر انرژي هم احاطه يابد يا خير؟ ماده و انرژي به هم تبديل مي‌شوند و به نوعي طبيعتي مشابه دارند، آيا مي‌توان زنده شدن را و زنده بودن را فقط براي ماديات متصور شد و انرژي‌ها را از زنده شدن و زندگي کردن محروم دانست!؟

ترکيباتي از انرژي را گرد هم مي‌آوريم، روحي به آن محاط مي‌کنيم و آن را زنده مي‌کنيم. موجود انرژي گونه ما مدتي زندگي مي‌کند و رشد مي‌يابد و بعد از گذشت چند سال با خارج شدن روح از آن مي‌ميرد و انرژي گردآوري شده هم به منبع انرژي‌ها برمي‌گردد؛ همانگونه که بدن انسان را بعد از مردن به خاک برمي‌گردانند.

 آيا مي‌توان دليلي را پيدا کرد که همه روح‌ها الزام دارند که بر عناصر مادي مثل گياهان، حيوانات و انسانها مسلط شوند و فقط آنها حق زندگي و رشد و نمو را داشته باشند؟ اگر اين الزام وجود نداشته باشد و روح بتواند بر انرژي‌ها هم مسلط شود، موجوداتي از جنس انرژي خواهيم داشت. شهر و اجتماعات انرژي، ارتباطات انرژي و در نهايت دنياي پيچيده انرژي‌هاي زنده. يک نوع زندگي، شبيه زندگي دنياي مادي."

او صحبت من را قطع کرد و گفت:"آنوقت اين موجودات انرژي‌گونه تخيلات شما چگونه مي‌توانند باشند؟ مثلاً آيا آنها ابعادي دارند؟ " گفتم: "نمي‌دانم؛ اگر اين انرژي‌ها را در وسعت بادها و يا آب درياها در نظر بگيريم خيلي بزرگ، اما اگر در وسعت انرژي‌هاي هسته‌اي و بين مولکولي در نظر بگيريم، آنقدر کوچک که با چشم هم ديده نمي شوند.

اگر روح بر بادها و درياها دميده شود، وجود ملکه بادها و ملکه آبهاي قصه‌هاي قديمي، شايد خيلي دور از ذهن نباشد و زمانيکه انساني دست به آسمان برمي‌دارد و فرياد برمي‌آورد که اي ابرهاي باران‌زا، به اينجا بياييد و بر اينجا بباريد و اين خشکسالي کشنده را از بين ببريد؛ خيلي عجيب نباشد و يک ارتباط روح با روح صورت پذيرفته باشد. روح مادي انسان با روح انرژي نهفته در ابر و باد.

در حال حاضر نمي‌توانم ارتباط بين انرژي و روح را بصورت علمي روي کاغذ نشان دهم و فعلاً ترجيح مي‌دهم دنياي زنده انرژي‌ها را بصورت تخيلي ترسيم کنم. مثلا از لقاح انرژي گرمايي خورشيد و انرژي دروني موجود در آب درياها، ابرها متولد مي‌شوند. ابرها سوار بر انرژي باد مي‌شوند و به اين سو و آن سو حرکت مي‌کنند. وقتي اين ابرها به جاهاي سرد مي‌رسند، انرژي گرمايي خود را از دست مي دهند و گويا مي‌ميرند و روح از کالبد آن خارج مي‌شود. مانند مردن انسان به دليل نرسيدن غذا.

با خروج انرژي و مردن ابرها، آب موجود در آنها به زمين مي‌ريزد و با تبديل شدن انرژي پتانسيل ابرها به انرژي جنبشي، نيروي انرژي زيادي ايجاد مي‌شود. بگونه‌اي که بعضي وقتها سيل راه مي‌افتد. به اين ترتيب موجود انرژي‌گونه ما مي‌ميرد و انرژي‌هاي آن هم تجزيه شده و به طبيعت بازمي‌گردند.

اين تخيل کودکانه اگر چه ممکن است ارزش خواندن و وقت گذاشتن را نداشته باشد، اما اگر روابط پيچيده زندگي انرژي‌ها را دريابيم شايد بتوانيم بر انرژي‌هاي گرمايي مثل آتش، روح محاط کنيم و ابليس را از جنس آتش برشمريم و همانطور که بدن همه انسانها مانند هم است و تفاوت و ارزش آدمها در شخصيت، رفتار و کردار ناشي از روح و روحيه آنهاست، تفاوت و ارزش موجودات انرژي‌گونه نيز در شخصيت، رفتار و کردار آنها باشد.

اگر روح اين موجودات قدرت تفکر و تصميم‌گيري داشته باشند، آنوقت مي‌توان براي آنها انديشه خوب و انديشه بد را متصور شد. در اين صورت مي‌توان براي ابليس ذات خوب يا بد تعريف کرد و با توجه به اعمالي که از او سرمي‌زند و نيت هايي که در فکرش مي‌گذرد او را موجودي شر و يا خوب تصور کرد. ارتباط روح با انرژي‌ها را ترسيم کنم، موجودات انرژي را نشان دهم، با آنها ارتباط برقرار کنم، آنوقت خيلي چيزها روشن خواهد شد.

در اينصورت شايد بتوانيم بين دنياي مادي و دنياي انرژي، يک رابطه فرموله شده درآوريم و با آنها ارتباط برقرار کنيم. چند صد سال پيش چه کسي فکر مي‌کرد که بتوان از انرژي هسته‌اي، به اين ميزان قابل توجه بهره برد. شايد اين موجودات از اين مساله آگاه بودند و مي‌توانستند اين مطلب را زودتر به ما بگويند. حتي ممکن است در حال حاضر هم بتوانند پيشنهادات ديگري را فرا روي ما قرار دهند. اگر ابليس يک موجود شري از جنس انرژي آتش باشد که بخواهد به انسان ضربه بزند، بايد موجوداتي از همان جنس ولي با نيت مثبت وجود داشته باشند که بخواهند با انسان تعامل برقرار کنند! بايد ببينم نظر انديشمندان جهاني در مورد موجوداتي از جنس انرژي چه مي‌باشد؟

شايد مطالب علوم غريبه، تسخير زمين و کواکب، و از اين قبيل مطالب، همگي به نوعي ارتباط بين روح مادي انسان‌هاي جادوگر و فال‌بين، با روح انرژي‌ها برگردد. به هر حال براي اثبات اين صحبتها بايد تحقيقات خود را کامل کنم. مدتي به من اجازه بده تا اين تخيلات را عينيت بخشم، آنوقت مطالب کامل شده‌اي را برايت خواهم فرستاد.

سئوال ديگري هم پرسيده بودي و آن اينکه آيا ابليس به من سري زده است يا نه؟ نمي‌دانم اين يک سئوال مچ‌گيري است يا نه؟ چون اگر ابليس به من سر زده باشد، من بايد با او ارتباط رو در رو داشته باشم و وجود او برايم ثابت شده ‌باشد. آن وقت اين همه تحقيق و سرمايه‌گذاري و سفر به دور دنيا، معنايي پيدا نمي‌کند، اما بد نيست بگويم از زماني که تحقيق در مورد ابليس را شروع کردم مسايلي را مشاهده کرده‌ام که در زندگي‌ام تاثيرات شگرفي داشته است. قصه‌هاي عجيبي که گفتن بعضي از آنها شرم و حيا را از بين مي‌برد. نمي‌خواهم وارد جزئيات ‌شوم؛ با اين ديدگاه که مشت نمونه خروار است و بعنوان يک عمل بسيار زشت، خاطره بدي را برايت بيان مي‌کنم. اميدوارم که اين قصه را حمل بر بي‌ادبي و يا بي حرمتي نگذاري.
اين اتفاق از آنجا آغاز شد که يک روز ... .

 

 

 

 

 

جلد دوم کتاب ابلیس در دست نگارش است . بسیار خوشحال خواهم شد اگر نظرات خود را در خصوص مطالب فوق اعلام نمایید. از اینکه مشکلاتی در نوع نوشتار و یا قلم وجود دارد بر من ببخشید و برای پدر و مادر و همچنین خانواده ام دعا نمایید که خداوند دعای اندیشمندان را عنایتی خاص دارد.

احمد شخم گر

 

 

 

 

 

Copyright 2007 - 2008 CNCKaran group . All rights reserved


صفحه اصلی     فروشگاه      تکنیک     تعمیرگاه      پیوند     انجمن رباتیک      مجلات تخصصی       تماس با ما

 

 

Page Rank          

در 1393  =   1975844